من و همه قدردانی هایم

ساعاتی بیشتر به پایان سال دیگر و رسیدن بهار ۹۲ نمانده است. سالی که گذشت یکی از عجیب‌ترین سال‌های عمرم بود. از هر نظر که به ۳۶۶ روزی که پشت سر گذاشتم، بیشتر به این موضوع پی می برم. سال ۹۱ برای من سال پر تلاطمی بود که در نهایت به ساحل آرامش رسیدم. آزمون‌هایی که در مورد خودم پیش رویم بود و از بعضی‌هایشان سربلند بیرون آمدم و از برخی دیگر نه. اما برآیندشان برای خودم مثبت و روبه جلو بوده است.

شرط انصاف است در این مسیری که آمده ام باید قدردان بسیاری از افراد و حتی موقعیت های غیر انسانی باشم.

عوض کردن و بیرون کشیدن از یک اشتباه ۱۰ سالِ، علیرغم ظاهر ساده ای که داشت، مشکلات زیادی به رام در پی داشت. اما هدف پیشرفت بود و باید با تمام چیزهایی که در این ۱۰ سال تجربه نکرده بودم روبرو می شدم و به نوعی گلیمم رو از آب می کشیدم بیرون. از سازمانی که در اون کار می کردم ممنونم! از اینکه باعث شد به فهمم ۱۰ سال از عمرم رو به فنا دادم و می تونستم خیلی بهتر و بیش‌تر از چیزی که هستم پیشرفت کنم و خودم رو باور کنم.

 آشنایی و همکاری با مصطفی لامعی و آی کلاب تجربه بسیار خوبی بود که باعث آشنایی با رفقا و دوستان زیادی شد که از این بابت از مصطفی عزیز ممنونم. از فرصتی که با هم داشتیم و پیشرفت‌هایی که با هم داشتیم ازش ممنونم.

در مسیری که به طی می کردم با امیر مهرانی آشنا شدم. امیر به عنوان دوست، مربی، استاد و کسی که باعث شد تغییرات بسیار زیادی در من شکل بگیره همیشه برای من جایگاه ویژه ای خواهد داشت. همصحبتی با امیر و شرکت تو کلاس “شناخت توانایی های فردی” انگیره و فرصتی رو که برای تغییر ایجاد شده بود در من تقویت کرد و مسیر شغلیم رو تغییر داد. هرچقدر قدردانش باشم کم خواهد بود. امیر مهرانی! آقای مربی ممنون.

از تمامی دوستانم که در کنارم بودند، از تمامی فرصت‌هایی که اجازه دادند به دست بیاورمشان و یا حتی به دلایل مختلف دست رد به سینه شان بزنم ممنونم. مسیری که در این یک سال طی کردم مسیری پر از تلاطم بوده که چند ماه آخرش با رسیدن به آرامش ذهنی و ثبات به پایان رسید.

اما قدردانی آخر رو باید از اعضای خانواده ام داشته باشم. پدر عزیز، مادر دلسوز، برادر متفکر و خواهر مهربان! تمام مدتی که در سال و سال های گذشته در کنارتان بودم، با تمام بی اعصابی‌ها، خستگی‌ها، بد اخلاقی‌ها و نبودن‌هایم در کنارتان، با من مهربان بوده اید. کم صحبتی‌ها و نبودن‌هایم نه از سر بی توجهی، بلکه از سر انتقال ندادن نگرانی‌ها و دغدغه هایم بوده است. اگر کمرنگ بودم در جمعتان، دلیلش جلوگیری از نگران شدن‌ها و بیش‌تر شدن دغدغه ذهنی‌تان بوده. اما من از شما بابت همه آنچه که برایم انجام داده اید و همینکه هستید قدردانم.

و در آخر! سال ۹۱ با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش به پایان رسید. حس می کنم سال ۹۲ سال بسیار خوب و پر از موفقیتی است. آرزو می کنم همه شما سلامت جسمی، مالی و کاری داشته باشید و روی خوشِ زندگی را بیش‌تر از قبل تجربه کنیم. قدردان همه شمایی هستم که در کنارم هستید و آرزو می کنم سال و سال های دیگر نیز همچون همیشه  از موهبت بودنتان بهره مند باشم.

سال جدید و روزگارتان خوش

thank-you

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

شوالیه تاریکی; از تاریکی علیه تاریکی

یکی از مزایای خواندن داستان ها و کتابهای علمی تخیلی، آزاد کردن ذهن برای رسیدن و ساختن اون چیزهایی هستش که در واقعیت برای رسیدن به آنها محدودیت داریم. این دستیابی ها از هر دسته ای، مادی و معنوی را شامل می شود.

یکی از قهرمانانی که از دوران کودکی بیشتر از بقیه دوست داشتم “بتمن” بود. بتمن که نمادی از خروش خوبی علیه بدی است، روایت های متعددی دارد که هر کدام با شخصیت هایی که برایش تعبیر می شود، فرای تفاوت های زمانی و تجهیزاتی، انسانی است که به کمک سایر نیازمندان می پردازد. چیزی که از قهرمان ها انتظار می رود.

اما سه گانه نولان و به خصوص دو قسمت آخر آن از زاویه ای دیگر به این موضوع نگاه می کند. از دید من نولان “انسانی ترین و واقعی ترین شوالیه تاریکی” را به تصویر کشیده است. قهرمانی که یک سوپر قهرمان فضایی یا قابلیت های مادرزادی در این زمینه نیست. او هم انسانی است مانند بقیه که کتک می خورد، درد می کشد، مسموم می شود و از همه مهتر، عذاب وجدان می گیرد، نا امید می شود و شکست را در خود می بیند.

شوالیه تاریکی، قهرمانی است که برای تبدیل شدن به یک قهرمان باید بر ترس خود غلبه کند. (قسمت اول در مواجه شدن با خفاش های درون غار). او از تاریکی برخواسته و بر علیه تاریکی می جنگد. (فسمت سوم و مباره با بین) او برای موفقیت و زنده ماندن بر ترس خود غلبه می کند. او برای زنده ماندن باید بر ترس خود با امیدی که دارد غلبه کند و این تنها با یک کار میسر می شود; ایمان به کاری که انجام می دهد. (فرار بدون طناب از چاه در قسمت سوم). او حتی از مرگ می ترسد ولی برای زنده ماندن با آن روبرو می شود. (صحبت های زندانی کور با بروس وین)

بتمن با همان بهتر که به او شوالیه تاریکی بگوییم، می تواند قهرمانی برای تمام ما باشد. قهرمانی که برای موفقیت باترس هایش روبرو می شود. قهرمانی که مانند سایرسوپر قهرمان ها، موجودی خارق العاده و دست نیافتنی نیست.

همه ما یک شوالیه تاریکی داریم. برای بارور کردند تنها باید بر ترس هایمان غلبه کنیم.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

برای آرمین! برای کسی که تا آخر عمرم به یادش هستم

طولانی ترین مسیر پراگ تا خونه رو تجربه کردم و سنگین ترین سکوت عمرم رو. روزهای چندان خوش حوصله ای رو نمی گذرندم. موبایلم زنگ زد و تصویر قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم روی صفحه افتاد و ترس من به واقعیت تبدیل شد. ترسی که ماه ها بود عین سایه دنبالم بود و انگار الان بالاخره دستش به من رسید و گلوم رو گرفت. صدام رو صاف کردم و جواب دادم. آرمین بود! دوست عزیز من…

همه چیز از یک کلاس زبان داشکاهی شروع شد. من و سامان و احمد تو یه ردیف و یه پسر بلند پرواز، انگلیسی بلدِ خوش لهجه یه طرف دیگه کلاس.  یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! کمی بحث و کل کل، و چند روز بعد دست در دست هم شروع کردیم به راه اندازی نشریه دانشجویی دانشگاه. اون روزها فکر نمی کردیم که صمیمی ترین دوستای هم بشیم و سال های سال با هم دوست باشیم. اما این اتفاق افتاد. حداقل برای من افتاد.

سالها با هم دوست بودن، کار کردن، رفت و آمد و پیش هم بودن های لذت بخش! سال های سال غرغر کردن های من و دلداری های خوب اون، سال های سال لحظه لحظه های دوست داشتنی.

امروز روز خداحافظی با آرمین بود. خداحافظی دردناکی برای من که انگار تکه ای از وجودم رفت. بی اغراق! بی دروغ و دغل! با صداقت و صمیمیت میگیم که تکه ای از وجودم رفت به آن سوی کره زمین. به سوی جایی که خوش بختی و پیروزی و روزهای بسیار بهتری در انتظارشه. هرچند که آرمین همینجا هم چند سر و گردن از خیلی از ما بالاتر بود. توی هر چیزی اگر خوب بود، توی دوستی و رفاقت صد برابر بهتر بود.

دوست عزیز من…با هم که از در پراگ بیرون اومدیم، همه رفتند. فکر کنم بغض به زور نگه داشته شده من رو دیدن و رفتند. من موندم و اون. من موندم و یه دنیا خاطره که کنارم داشت می اومد. سکوت بود بینمون اما من داشتم باهاش حرف می زدم. داشتم ۱۳ سال خاطره رو توی ۸۰۰ متر مرور می کردم. داشتم با بخش بزرگی از گذشته ام خداحافظی می کردم. داشتم زجر می کشیدم. داشتم تمام تلاشم رو می کردم که جلوی این اشک لعنتی رو بگیرم. داشتم بیهوده تلاش می کردم.

بغل کردیم همدیگر رو با سکوت! “آرمین تماس بگیر رسیدی!” انگار داره میره کرج! اون هم یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! … کلید انداختم و اومدم تو خونه. دیگه کسی نبود که بخوام بغضم رو بخورم. بغض خودش ترکید…

آرمین دوباره کوله پشتی‏اش رو بسته و یه دنیا خاطره های خودش رو توش جا داده. من دیگه ممکنه هیچوقت نبینمش. اما هیچوقت فراموشش نمی کنم. بهترین سازنده خاطرات من تو این ۱۳ سال میره اون سر دنیا، جایی که من دستم بهش نمیرسه، اما ذهنم و خاطره هاش با هم پیوند خوردن.

براش فقط یه کتاب یادگاری گذاشتم. همونی که داشتم می خوندم. خودم تا تهش نخوندم اما امیدوارم وقتی کتاب رو توی هواپیما احتمالا می خونه، وقتی رفت و شروع کرد به دویدن، بیاد برام بگه که موراکامی از چی نوشته بوده.

طولانی ترین ۸۰۰ متر زندگیم رو راه رفتم امروز

بهترین دوستم خدافظ

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

میز کار ۱۰ مرد بزرگ دنیای کامپیوتر

همه ما روزانه ساعت های زیادی را پشت میز کار خودمون سپری می کنیم. اینکه میز کارمون به چه شکلی باشه و چه چیز هایی روی اون قرار بگیره شاید در وهله اول خیلی مهم نباشه، ولی وقتی بیشترین ساعتهای زندگی خودمون رو پشت اون می گذرونیم شاید اهمیت پیدا کنه. اینکه اون رو به چه ترتیبی درست بکنیم، وسایلمون رو بچینیم، اصلا میز مرتبی باشه یا نه، همه و همه می تونه دغدغه چندین ساعت و حتی چندین روز ما باشه. اما این وسط بد نیست سری به میزکار ۱۰ نفر از بزرگترین مدیران شرکت های بزرگ بزنیم. مجموعه ای که سایت Complex اون رو از میز کار افرادی مانند بیل گیتس، مارک زوکربرگ، استیو جابز و سایر بزرگان دنیای کامپیوتر جمع آوری کرده است. بد نیست نگاهی به این میزهای کار بیاندازیم.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

خرید آگاهانه، نقد منصفانه، طرفداری متعصبانه

همین اولش بگم که اگر اسمی از آیفون و مک و ویندوز و لینوکس میارم، نه قصدی دارم و نه چیزی. فقط مثال هایی هست که دیدم. همین!

مدت هاسj که موضوعی به شدت ذهنم رو مشغول کرده. موضوعی که میشه اون رو به بخشی از فرهنگ مصرف گرایی و تجمل گرایی نسبت داد، یا شاید هم موج سواری بر رو تبلیغات. این موضوع اگر نگیم در فرهنگ ما داره نهادینه میشه، میشه به راحتی اون رو در جمع های کوچیک و دوستانه خودمون هم اون رو ببینیم. این موضوع که شاید در ابتدا خیلی زیاد و آزاردهنده نبود ولی رفته رفته داره زیادتر میشه و شاید در آینده ای نه چندان دور به موضوعی بحرانی تبدیل بشه.

موضوعی که زیاد دیده میشه اینه که اینروزها خیلی از افراد وقتی دستگاهی میخرن، کامپیوتری عوض می کنن و حتی جدیدا از برنامه ای استفاده می کنه(مثل اینستاگرام) و  حتی وسیله غیر الکترونیکی عوض می کنن، تو جوامع مجازی و غیر مجازی هی در جهت بالاتر نشون دادن وسیله خودشون و تخریب بقیه هستن. شاید اگر این موضوع در جمع های دوستانه جنبه شوخی و یه هم شیطنت دوستانه داشته باشه، اما گاهی می بینیم که خیلی ها پا رو از این جمع ها فراتر میذارن و شروع می کنن به تخریب شخصیتی و دستگاهی. همه این موارد هم فارغ از این هستش که هر کسی به چه چیزی نیاز داره، یا با چی راحت تره.

بیایم اینطوری موضوع رو ببینیم. یه موقعی گوشی های گرون قیمت مثل اپل تو بازار کم بودن و تعداد کمتری از افراد به این نوع وسایل گرون و گاهی تجملی دسترسی داشتن. همه در یه سطح بودن تقریبا و امکانات هم همینطور. حالا اینروزها همه به اونواع و اقسام گوشی ها، تبلت ها و … دسترسی دارن. اما موضوع اینه که واقعا چرا باید این چیزها رو تو چشم هم بکنیم؟ یا با یه لحنی به طرف مقابلمون این رو بگیم که تو گوشیت فلانه و مال من خیلی خفنه؟!

حکایت، حکایته لینوکس و ویندوز چند ماه و این چند سال اخیره. موضوع اینطوری شده بود که هر کسی ویندوز داشت آدم بی سواد و خزی به چشم می اومد و هر کسی لینوکس رو حتی نصب می کرد، خیلی خفن و شاخ و با سواد بود. حالا اگر طرف اصلا هم استفاده نمی کرد از لینوکسش، همین که نصب بود کلی بحث و جدل درست میشد. یا آیفون و مک بوک دارها با بقیه و حتی بلعکس. یکی آیفون می خره اون رو می کنه تو چشم بقیه که این اینطوریه و اون یکی با آپدیت ICS آندرویدش هی میگه ببین ما اینا رو داریم شما نداری. این هی با سبکی لپتاپش پز میده اون یکی با شفافیت نمایشگرش.

همه این موارد و اختلاف ها تو دستگاه ها طبیعی و قابل قبوله. بالاخره هر شرکتی تو یه مواردی قوی تر هستش و تو یه مواردی ضعیف تر. مهم اینه که اونها بازار هدفشون رو میشناسین، تحقیق می کنن و بر اساس همون اطلاعات و نتایج محصولی رو تولید می کنن و می فروشن. ما هم مصرف کننده هستیم در اغلب موارد و با توجه به جو بازار گاها انتخاب می کنیم. دقیقا چیزی که میخوام الان خلافش رو بگم.

اگر جو و جذابیت تبلیغاتی محصولات رو بذاریم کنار، موضوعی که باید بهش توجه کنیم اینه: “با چه دستگاهی راحت تریم و کدوم یکی به درد ما می خوره” اینکه من هیچوقت از لینوکس استفاده نمی کنم و اون رو حتی نصب هم ندارم (گاها نصب می کنم رو فلش مموری، تستی می کنم و دوباره بر می گردم به سمت ویندوز) نه دلیل میشه که لینوکس بده و نه دلیل میشه چون من یه آدم ویندوزی هستم آدم بی سوادی هستم. تنها دلیلش اینه “ویندوز ابزاریه که من باهاش راحتم و کاری که انجام میدم مبتنی بر اونه.” یا در مورد موبایل، ماشین، تلویزیون و … این موضوع صادق هستش. شاید کسی باشه در حد نیاز همون موبایل نوکیا ۱۱۰۰ هم کافی باشه و نیازی نداشته باشه که آیفون ۴s بخره و الکی باهاش کار کنه.

موضوع دیگه، موضوع جو زدگی ما هستش. نمونه ساده همین جو زدگی، همین عکساش شدن خیلی از جوون های ما هستش. من با این موضوع که اگر کسی علاقه داشت و خواست کاری انجام بده، باید اون کار رو حتما پیگیری کنه  صد در صد موافقم. اما فرضا هنوز طرف اصول عکسای رو یاد نگرفته اما میره یه دوربین ۱ میلیونی (الان با این اوضاع قیمت ها حتما دو سه برابر شده) بخره و یه لنز فلان قدری هم بندازه روش و از عکسای تنها همراه داشتن دوربین رو بدونه مخالفم. هر چیزی برای استاد شدن و ماهر شدن راه و رسمی داره. من عکاس نیستم اما وقتی کنار عکاس ها می شینم و ازشون می پرسم، اونها هم اولین چیزهایی که می گین دقیقا مخالف هزینه ها و خریدهای گرون قیمت در همون ابتدای کار هستن.“یاد گرفتن اصول ربطی به خرید های چند میلیونی و آنچنانی نداره!”

show off کردن داره به فرهنگمون، اخلاقمون و حتی تو خونه هامون میاد و این خطرناکه. اگر این اتفاق بی افته (که متاسفانه اینطوری داره میشه) نگاه تحقیرآمیز، از بالانگاه کردن، فرهنگ مصرف گراییِ بیهوده به راحتی ما رو به تسخیر در میاره.

موضوع طرفداری و تعصب هم آزاردهنده هستش. اینکه این دستگاهی که هست بی نقص و بدون ایراد هست و اون یکی پر از ایراد و آشغال فقط یه توهم هستش که متاسفانه اجازه نقد منصفانه رو میگیره از ما و چشممون رو کور می کنه. مگر امکان داره که شرکت x پر از ایراد و بدون برنامه باشه و شرکت y سر تاپا آراستگی و خوبی و خوشی؟ خیر همچین چیزی نبوده، نیست و نخواهد بود.این ما هستیم که نباید اجازه بدیم تسخیر بشیم و نقد منصفانه رو با تعصب کورکورانه عوض نکنیم.

 

 

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

ژاپن کشوری از افسانه تا واقعیت

یکسال پیش، ۱۱ مارس ۲۰۱۱٫ زلزله ای هولناک بخش عظیمی از ژاپن را لرزاند. زمین لرزه ای که نه تنها ژاپن را لرزاند، بلکه آنقدر قدرتمند و هولناک بود که حتی بر خود کره زمین نیز تاثیر گذاشت و سرعت چرخش آن را تغییر داد. مرکز زمین لرزه در بخشی از دریا بود و سونامی مرگباری به بار آورد. سونامی حتی تا آن طرف اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا رفت. راکتورهای اتمی فوکوشیما دچار حادثه وحشتناکی شدند و می توانستند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند.

waving-high-flag-of-japan

همه چیز در وضعیت بحرانی بود. تصاویر دردناک و بهت آور. هجوم پس لرزه ها و حجم وسیع آبی که از سونامی حاصل از زمین لرزه رخ داده در دریا دیده می شد اشک را در چشمان هر بیننده ای حلقه می کرد و همه دست به دعا برای ژاپن برداشته بودند. ژاپن! سرزمین آفتاب تابان، سرزمین شکوفه های گیلاس که در بهار زبان زد خاص و عام می شود، اکنون در زیر آب و خاک و رادیواکتیویته در حال مبارزه بود. ژاپن کشور افسانه ها و سامورایی ها اکنون دچار زخم و دردی تاریخی شده بود که حتی سامورایی های قصه ها و افسانه ها نیز شاید بر مشکلات فائق نمی آمدند. کشور افسانه ها اکنون دچار واقعیتی تلخ بود.

مردم ژاپن در این شرایط … مردم ژاپن واقعا در آن شرایط چه کردند؟ چه کردند که تحسین جهانیان را بر انگیختند؟ چه کردند که حیرت جهانیان را برآن داشت تا افسانه های مبارزان شمشیرزن غیور و مردان قدرتمند را به کناری بی افکنند و واقعیتِ روز مردم قرن ۲۱ غرق در تکنولوژی و ربات اینروزهای ژاپن را باور کنند؟ چرا هیچ مغازه ای غارت نشد؟ چرا هیچ جیبی زده نشد؟ گزارشگر رادیو NPR زن میانسالی را دیده بود که در میان آوارها مشغول جدا کردن زباله ها برای بازیافت بود؟ یا آن معلمی که عمری به تدریس در مدرسه های شهر مشغول بوده، چرا باید در آن اوضاع به دنبال دانش آموزانش باشد و دغدغه خود را یافتن آنها بنامد؟ چرا در همان حال هم مردم از روی خط کشی عابر پیاده عبور می کردند و برای دریافت جیره غذایی خود در صف ها می ایستادند؟ کسی آنها را مجبور کرده بود؟ سوال و یا سوال های از این قبیل که شاید در تهِ ذهن میلیاردها نفر در جهان شکل گرفته بود، شاید تنها یک جواب داشت. همه جهانیان تنها یک چیز در میان آوارها و خرابه ها و به هم خوردن های گاه و بیگاه ساختمان های نیمه ایستاده می دیدند. چیزی که از آن به غرور ملی و شرافت فردی باید یاد کنیم.

سامورایی هایی که نشان دادن چیزهایی دارند که برق شمیشرهای افسانه هایشان آن را جلا داده است. مردمی که نشان دادند شرف و عزت شان نه تنها با زلزه های ۹ ریشتری فرو نمی ریزد، بلکه جهانیان را با استواری شان بهت زده می کنند.

یکسال از فاجعه هولناک زلزله و سونامی ژاپن می گذرد و اکنون می توان داشته ها و ساخته های این ملت عجیب و افسانه ای را دید و به پشتکارشان احسنت ها گفت و غبطه ها خورد. باشد تا همه ملت ها از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب، رفتار و منش این ملت افسانه ای را سر لوحه

خود قرار دهیم.

 

پی نوشت ۱: پست قبلی من درباره مردم ژاپن در وبلاگ قبلیم رو می تونید اینجا بخونید

پی نوشت ۲: سایت بوستون تصاویر کاملی از محل های تخریب شده توسط زلزله  و جایگزین های ساخته شده رو گذاشته که می تونید اینجا ببینید.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

همه ی ما وب زیستان

امروز داشتم مقاله دکتر مجیدی رو تو وب سایتش می خوندم. اسمش هست “ما بچه های وب”. مقاله ای که درباره همه افرادیِ که تو وب زندگی می کنن به نوعی. داشتم بهش فکر می کردم. مطلب جالبی بود. چیزی بود که هممون سال هاس باهاش درگیریم.

دوستان هم سن و سال من، حالا کمی بیشتر یا کمتر، با چیزهایی مثل آتاری، تی‏وی گیم تو دوران قبل از مدرسه و اوایل مدرسه آشنا شدن. مفهمومی به اسم کنسول بازی و اینترنت و این چیزا نبود. یه کم که بزرگتر شدیم، کمودور ۶۴ یا ۱۲۸ و آمیگا و این چیزا شدن اولین جعبه های جادویی ما. با بیسیک برنامه های کوچیک می نوشتیم و برای بازی کردن باید مدت ها منتظر می شدیم که کمودور از روی tape بازی رو لود بکنه و چه مشقت ها… بعد هم که که کامپیوترهای ۲۸۶ ۳۸۶ و … اومدن. اما چرا این چیزها رو به خاطر آوردم؟

شاید برای بزرگترهای ما مفهومی به اسم دنیای مجازی واقعا مفهوم داشته باشه. شاید اونها اینترنت و کامپیوتر و و موبایل و چندین دستگاه دیگه رو واقعا برای زندگی و داخل زندگی خیلی مهم ندونن. اما برای ما چی؟ ما دنیامون با دنیای اونها برابری می کنه؟ آیا ما واقعا داریم تو دنیای مجازی زندگی می کنیم؟ جواب من به این سئوال “نه” هستش.

دنیای واقعی ما با دنیای مجازی ما قاطی شده و به هم پیوند خورده. دیگه نمیشه واقعا مرزی کشید بین دنیای واقعی و دنیای مجازی. من هر روز با دوستای واقعیم (یا همون مجازیم) از طریق اینترنت تماس دارم، هر روز با دیدن مطالبی که از تو اینترنت و از طریق دوستام به اشتراک گذاشته میشن به دانشم اضافه میشه. می تونم تو کسری از ثانیه چند تا مطلب پزشکی یا فنی مهندسی رو که اصلا بهشون اشراف ندارم رو برای خودم یا خونوادم پیدا کنم و از چیزی که دکتر یا مهندسی که دیشب درست جوابمون رو نداده سر در بیارم تا حدی. می تونم با دیدن ویدئوهای مختلف طرز کار دستگاه های مختلف رو ببینم و برای خرید کردنشون اونها رو با هم مقایسه کنم. چون فروشنده ای که تو مغازه هست اطلاعات درستی نداره. اما من این اطلاعات رو راحت پیدا می کنم. میتونم با دوره های آنلاین فلان دانشگاهی که اون طرف دنیا هستش و من حتی شاید نتونم تو طول زندگیم برم اونجا شرکت کنم و ازشون استفاده کنم. برای سفر کردنم با دوستام مشورت می کنم و از سایتهای مخصوص اینکار استفاده می کن و از طریق اینترنت هتل مورد علاقه ام رو پیدا می کنم و بعد از بررسی هام اون رو رزرو می کنم. غذام رو می تونم آنلاین سفارش بدم و با دوستام که تو قاره های مختلف هستن همزمان صحبت کنم.

ما با فرهنگ جدید و سبک جدیدی از زندگی آشنا شدیم و خودمون شکلش دادیم و در بارور شدنش مشارکت کردیم. ایمیل، وب سایت، وبلاگ، رسانه های شخصی شده، شبکه های اجتماعی که برای هر قشر خاص و با هر سلیقه خاصی رشد کردن، سبک جدیدی از دانشنامه ها، و خیلی موارد دیگه که خودمون در ساختن و آبادکردنش شریک بودیم. این دنیا برای ما مجازیِ هستش؟ ما تو اینترنت زندگی می کنیم. 320606_119167234857923_100002939419670_118795_288675083_n

وب و کامپیوتر نه تنها خیلی چیزها ازمون نگرفته، بلکه خیلی چیزها رو بهمون داده. ممکنه از نظر دیگران منزوی شده باشیم، ممکنه که فکر کنن تعاملات ما کم شده باشه، ممکنه که حتی ما رو معتاد خطاب کنن ،اما باید توجه کنیم که این موضوع از دید کسانی هستش که تو دنیای ما نیستن. دنیایی که برای ما واقعی هستش و برای اونها مجازی.

ما با کامپیوترمون توی اینترنت زندگی می کنیم. دنیای مجازی دیگه برای ما مفهمومی نداره. شاید دنیای واقعی برامون مجازی شده باشه. شاید ما آلیس هایی باشیم در سرزمین عجایب. سرزمین عجایبی که برای ما واقعی و برای خیلی ها مجازی هستش.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

گیک بیمار نیست، عاشق است

“اه ولش کن بابا، همش سرش تو اون دستگاه مسخره اس. قبلا فقط یه لپتاپ بود حالا خوردِ ریز هم اضافه شده بهش. نگرانشم!” …

 

“بهش بگیم بیاد؟” “نه بابا ولش کن، میاد بهمون خوش نمیگذره. همیشه هم نگران اینه که این اینترنت داره اونجایی که میریم یا نه؟ نمیدونم تو اون اینترنت مسخره چی چی هست”…

 

“اینقدر پولت رو دور نریز! خوب یعنی چی فرت و فرت میری به این آت اسغالا پول میدی……”

 

نمیدونم شما هم این نمونه حرف ها رو شنیدید یا نه؟  اما معمولا اونهایی که زیاد با دنیای کامپیوتر سر و کار دارن از این حرف ها زیاد میشنون. اینروزها با پیشرفت سریع فناوری و افزایش سرعت اینترنت و انواع و اقسام دستگاه‏ها و گجتهای مختلف، زندگی به کام گیک‏ها به شدت شیرین شده. اما خوب از یه منظر دیگه هم شاید تلخ.

 

زیاد پیش میاد که تو جمع دوستان یا تو سایت‏های مختلف وقتی با همین دسته از افراد حرف میزنم و دور هم هستیم، همه از دیوایس‏های مختلف میگن، از خریدهای جدیدی که داشتن حرف میزنن، تبادل نظر میکنن و خلاصه اینکه با هم خوش هستند و حرف همدیگر رو میفهمن ئ لذت میبرن. شاید این بخش آخر مهمترین بخش باشه. این که حرف همدیگر رو می‏فهمن.

 

اما وقتی همین افراد پیش خانواده هستن، پیش دوستان غیر گیک‏شون میرن و یا مهمونی … یه جور ناراحتی هم برای خودشون پیش میاد، هم برای دیگران. اینکه کسی حرف اونها رو نمیفهمه و شاید از خرید فلان دیوایس یا هر موضوع جدید دیگه‏ای ذوق نمی‏کنن برای دوست گیک ما آزاردهنده‏اس. اما یه دید دیگه هم وجود داره. اون هم دید آدم‏های غیر گیک به این دسته از افراد هست.

 

نگاه توام با سرزنش از خرج کردن پول، یا نگاهی با این مضمون که ای بابا این پسر/دختر تنها مونده و رو آورده به اینچیزها، نگاه معتادگونه افراد خانواده و دوستان نزدیک به طولانی مدت بودن کار با گجت‏ها یا هر مورد دیگه، مسخره کردن این موضوع که پول خرید این گجت رو میبردی میدادی فلان چیز دیگه رو میخریدی و هزاران نمونه دیگه از این نگاه‏ها هستش که روی گیکها قرار داره و اونها رو آزار میده.

 

Evolution_of_the_Geek_by_zyrus86

 

گیک‏ها هم مثل مردم عادی هستن، مثل همون عده‏ای هستن که عاشق خرید کردنن، مثل همونهایی هستند که عاشق ماشین و رانندگی هستن، مثل اونهایی هستن که عاشق طبیعتن، مثل اونهایی هستن که عاشق مسافرتن، مثل اونهایی هستند که عاشقِ… آره درسته گیکها هم عاشق هستن. عاشق فناوری و دیوایس‏های غیر معمول. عاشق چیزهایی هستن که تا حالا وجود نداشته ان و حالا به وحود اومدن. عاشق نکاه کردن به زندگی از یه دریچه دیگه هستن. گیک‏ها بیمار و معتاد نیستن. گیکها عاشق هستن.

پست‏های مشابه:

تولد دوباره

همیشه نوشتن برای من لذت بخش بوده. چه به صورت مجازی و چه روی کاغذ. سالهاس که می نویسم و این کار هرچند به صورت غیر حرفه ای انجام میشه، اما حس خوبی برای خودم به بار میاره و هر باری که اینکار رو می کنم، نتیجه اش، فارغ از این که خواننده کم یا زیادی داشته باشه، لذت بخش هستش.

 

سالهاس که وبلاگ دارم (اینجا و اینجا) برای دل خودم می نویسم. هرچند جاهای دیگه ای هم می نویسم، اما همیشه نوشتن تو فضایی که مختص به خود آدم باشه حس دیگه ای داره. به همین خاطر اینجا دوباره راه افتاده. منظورم ار دوباره اینه که قبلا هم همچین دامین و … بوده و می نوشتم، اما به خاطر یه سری اشتباه از دست رفت و الان مجددا خوشحالم که تونستم به دستش بیارم. نوشتن اینجا شاید حس خوب من رو بیشتر کنه. امیدوارم.

پست‏های مشابه:

تولد قهرمان ۵۶ ساله من

 

 

همه از علاقه وافر من به “بیل گیتس” خبر دارن. همه می دونن که من چقدر طرفدار محصولات مایکروسافت هستم و با تمام احترام به بقیه محصولات، تا اونجایی که واقعا بتونم از محصولات این شرکت استفاده می کنم. همه این محصولات و این نوآوری ها و محصولات از شرکتی نشات میگیره که قهرمان دوست داشتنی من، بیل گیتس یکی از موسسینش بوده و هنوزم حتی اسمش وزنه سنگینی تو معرفی و پشتیبانی از محصولات به حساب می آد.

 

 

۲۸ اکتبر ۱۹۵۵ تو شهر سیاتل، ویلیام هنری گیتس سوم، یا همون بیل گیتس متولد شد. تولدش رو از صمیم دل تبریک میگم. هرچند این متن هیچوقت به دستش نخواهد رسید، اما تولد مبارک مرد دوست داشتنی.

 

بیل گیتس در ویکیپدیا

مقاله سایت فوربس درباره تولد بیل گیتس

مقاله مجله “وایرد”

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.