تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

زنگ تلفن ریچارد که به صدا در آمد رنگ از رخسارش پرید. اگر چیزی که همیشه در خواب و رویایش  دیده بود به حقیقت می‌پیوست چه اتفاقی در انتظارش بود؟ زنگ تلفن همیشه استرس‏زاترین صدایی است که بر زندگی‌اش سایه افکنده. همیشه از زنگ‌ تلفن می‌هراسید. عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود و دستش می‌لرزید. همیشه در رویایش به همین شکل دیده بود. کنار ساحل، زیر نور داغ خورشید، صدای مرغان دریایی و ترنم برخورد موج‌های دریا با موج شکن‌های کنار ساحل.

هراسش نه از مرگ بود و نه از این که آن چه را که به دست آورده است از دست بدهد. هراسش از جایی بود که در آن قرار داشت. اگر تمام تلاش‌های زندگی‌اش با این تلفن زیر سؤال برود چه؟ اگر می‏فهمید که دلیل خوشحال نبودنش همین وضعیت است چه؟ اگر باید راه دیگری در زندگی می‌رفت و اکنون بعد از سال‌ها با این حقیقت روبرو شود چه کاری از دستش بر می‌آمد؟ عمر بر باد رفته‏ی پر زرق و برق را باید می‌چسبید، یا یک راه نرفته‏ی درستی که سال‌ها در صندوقچه اسرارش پنهان کرده بود؟ در رویاهایش دیده بود که وقتی به انتهای خطِ زندگی می‌رسد، تلفنی از گذشته  خواهد داشت. تلفنی که مسیر درست زندگی‌اش را برای او بازگو خواهد کرد. و چه دردناک است اگر بفهمی که زندگی‌ات بر باد رفته است و هزار راهِ رفته‌ات اشتباه!

تلفن را که برداشت همه چیز تیره و تار شد! همه چیز در طول زمان به عقب برگشت. همه اتفاق‌ها به طرز عجیبی غریب و ناآشنا بود. هیچ کدام برایش مفهومی نداشت. این‌ها اتفاقاتی بود که باید رخ می‌داده؟ این‌ها آن چیزهایی است که نباید رخ می‌داده؟ همه چیز به عقب در حرکت بود تا به اتاق آشنای قدیمی رسید. همان جایی که برای بار اول امضایی پای قراردادی انداخته بود که باورش نداشت. جایی بود که باورش را بر ناباوری‏اش فروخته بود… تق!تق!تق!

ریچارد با هراس از خواب پرید و نفس نفس می‌زد. “کیه؟” جوان خوش صدایی  گفت:”پستچی آقای دریمر!” ریچارد در را که باز کرد، کسی پشت در نبود و نامه ای روی زمین انتظارش را می‌کشید. هیچ نشانی از کسی در آن حوالی نبود و برف روی زمین هم دست نخورده باقی مانده بود. ریچارد که سردش شده بود با ترس به داخل اتاق رفت و نامه را باز کرد. نامه همان قراردادی بود که با امضای آن به یکی از معروف‌ترین وکلای پرونده‏های اقتصادی تبدیل می‌شد. نامه‏ای که ماه‏ها بود انتظارش را می کشید. خودکار را که برداشت، به خوابی که دیده بود اندیشید. به زنگ تلفنی که در آینده به صدا در خواهد آمد!

نوشته شده در ۱۸ دی ماه ۱۳۹۱

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

تنها در رویا

طبقه مملو از آدم بود. همه در حال رفت و آمد بودند. یکی از اتاقش بیرون می‌آمد و یکی با وسیله‌هایش به اتاق جدیدش نقل مکان می‌کرد. همه در تکاپو و خندان. هیچ کدامشان را نمی‌شناخت. او هم مثل همه روزهای دیگر رأس ساعت مقررش لیوانش را پر از آب جوش می‏کرد. بخار آب جوش رقصان به هوا می‌رفت. لبخندی زد و هرچند می‌دانست که بویی در کار نیست، اما چشمانش را بست و بخاری را که بیرون می‌آمد بو کرد. لبخند بر لب از اتاق بیرون آمد و از میان همهمه آدم‌ها، آرام به اتاقش رفت.

در اتاق مثل همیشه تنها بود. پنجره اتاقم بسته و پرده‌ها کشیده. روی میزش علاوه بر چند کاغذ و کتاب که چیز جدیدی نبودند، یک جعبه چای کیسه‏ای انگلیسی هم بود. به علاوه آن‌ها یک شمع و قلمدان. صدای ویولنی هم که همیشه در اتاقش شنیده می‌شد پابرجا بود. تکیه داد به صندلی و چشمانش را بست. راستش حسش را نداشت تا درِ جعبه چای را باز کند و یکی از میان آن همه طعم و بو انتخاب کند.

صدایی آمد و در باز شد و از میان آن همه سر و صدا،او آمد! مثل همیشه آرام و بی صدا بود. لباسش همان لباس همیشگی، خنده‌اش همان خنده همیشگی و آرامشش نیز. سلامی کرد و بدون این که چیزی بپرسد در ظرف را گشود. بوی چای ناب به همراه بوی دارچین و لیمو فضا را پر کرد. اما هنوز بوی عطرش به مشام می‌رسید. بوی عطرش مثل همیشه، اما هیجان برانگیز بود. چای را که برداشت از دختر درخواست کرد که اجازه دهد تا که برایش آب جوش تازه ای بیاورد. پیشنهادش را رد کرد و چای را درون لیوانش انداخت…

احساس عجیبی داشتش. اتفاق عجیبی داشت رخ می‌داد. همهمه بیرون به صدای مبهمی تغییر یافته بود. صداها مبهم‌تر شده بود. حرکتشان کندتر شده بود. گویی زمان کندتر می‌گشت. ناگهان چهره‌اش دگرگون شد. ترسیده بود. هرچه پسرک می‌خواست دستش را به سویش دراز کند، گویی چیزی نمی‌گذاشت. پنجره به یک‏‏باره باز شد و نوری شدید وارد اطاق شد. همین طور که ایستاده بود به پسر نگاهی کرد و به سمت نور کشیده شد. نور با نزدیک شدن او به لبه پنجره کمتر و کمتر می‌شد.

تمام تن پسر را ترس فرا گرفته بود. گویی فلج شده بود. دخترک به لبه پنجره رسید، او نیز توانست تکانی بخورد. از یک حدی بیشتر نمی‌توانست به او نزدیک شود. چیزی که می‌دید را نمی‌توانست باور کند. او به لبه پنجره رفت و از آن به بیرون پرید. پسر فریاد زد و به سمتش دوید.

اما دیگر دیر شده بود. از لبه پنجره که بیرون را نگاه می‌کرد تماماً باران و طوفان بود. اما او به آرامی فرود می‌آمد. همه چیز در اطرافش به تندی حرکت می‌کردند، اما خودش آرام پایین می‌رفت. پسر همین طور فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت.

به نزدیکی زمین که رسید رنگ لباسش تغییر کرد. باورش نمی‌شد. اما همان نوری که او را به بیرون کشیده بود همه در نقطه ای از زمین در حال جمع شدن بود. همچون ابراهیم که از آتش برون رفت، مردی از آن نور بیرون آمد. درشت هیکل و قوی، مهربان و چهارشانه. آرام او را در آغوش گرفت و بر زمین گذاشت. لباس هردو سپید بود، سپید همچون برف.

به بالا نگاه کرد و خندید. ناگهان نور ناپدید شد و مردِ ابراهیم وارِ ما نیز ناپدید شد. همه چیز به حالت عادی برگشت و همه چیز آرام شد. فریادی زد و از خواب پرید.

من بودم و شب و ساعتی که بالای سرم تیک تاک می‌کرد.

این داستان در سال ۱۳۸۸ نوشته شده و در سال ۹۱ بازبینی شد.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

داستان رستگاری در هشت دقیقه و چهل ثانیه

داستان زیر با الهام از فضایی که برای مدتی درونش بودم و با برداشتی آزاد از سریال بتل استار گلکتیکا نوشته شده است.

بخش اول: صحرای کاپریکا

هوا نه سرد بود نه گرم. آفتاب همچون سال های متمادی که بر زمین تابیده بود داشت کار خودش را انجام می‏داد. اما “استارباک” متعجب بود. متعجب از چیزی که دیده و از اتفاقی که برایش افتاده است. از سرنوشتی که برایش چند وقت پیش افتاد و همه چیز را در زندگیش تحت تاثیر قرار داد. از آن صندوقچه‏ی عجیب. از آن روز آفتابی عجیب در صحرای “کاپریکا” در سیاره “کُبُل”. راز این صندوق بود که استارباک را به ورطه‏ای عجیب در زندگی کشاند.
این ماجرا در واقع اتفاقاتی است که استارباک بعد از اتمام ماموریتش در دفترش یادداشت کرده است. اتفاقاتی که هرچند در کتاب مقدس نقل شده بوده، اما شاید استارباک هیچگاه به این شکل آن را در نظر خود نداشته بود. دفترچه‏ای که من یافتم و راز آن اتفاقات و اینکه اکنون خودم و نسل بشر چگونه حیاتشان ادامه پیدا کرده است تا حدودی روشن شد.
اکنون که این یادداشت را می نگارم، استارباک در بین ما نیست. استارباک مدت ها پیش در راه انجام ماموریتی که نسل بشر همیشه مدیون آن خواهد بود، قدم گذاشت و اکنون در میان ما نیست. مدرکی دال بر مرگ او و یا حتی بر زنده بودنش یافت نشده. تنها یادگارش، دفترچه ایست که من آن را یافتم.
من James TE. Kerk استاد دانشگاه تاریخ و ادبیات باستان هستم. چند وقتی بود که به دنبال موضوعی می‏گشتم که به کارم بر می گشت. از سال ها پیش در تحقیقاتم که روی چگونگی زندگی انسان در دوران باستان بود، به جایی می‏رسیدم که گذر از آن به قبل ممکن نبود. همیشه همچون پازلی بود که قطعه گم شده‏ای در آن یافت می‏شد.
چند سال پیش روزی مثل همین روزهایی که آفتاب بر زمین می تابید برای کاری به صحرای “کاپریکا” رفتم. هوا گرم و آفتاب سوزان بود. بادهای موسمی وقت به وقت شروع به وزیدن می کردند و از این سوی صحرا به آن سو جولان می‏دادند. بادهای سنگینی که وقتی وزیدن می‏گرفتند صحرای بی کران را صحنه رقص خود و شن ها می‏نمودند و لطافت رقصشان را بر سر هر موجود زنده‏ای، بی‏رحمانه فرود می‏آوردند. در همین اوقات بود که برای فرار از یکی از طوفان‏های سهمگین در گوشه ای پناه گرفتم. باد می‏وزید و شن‏ها را به شدت جابه جا می کرد. هیچ چیز دیده نمی‏شد. چشمهایم را به سختی باز نگه داشته بود.
به ناگاه در میان این همه شن و باد و طوفان برقی در گوشه ای از صحرا به چشمانم تابیده شد. برقی که تند و سریع گذر کرد. در لحظه اول پیش خودم فکر کردم که اشتباه از من بوده و چیزی اتفاق نیافتاده است. اما چندی بعد باز هم این اتفاق افتاد. این بار مطمئن شدم که شیء براقی در میان شن‏هاست. از ترس این که آن شیء را گم کنم خود را به سختی در میان باد و طوفان به سمت آن شیء کشاندم. روی زمین می‏خزیدم و سینه خیزگونه خودم را به آنسو می کشیدم. بالاخره به هر سختی که بود خود را به آن شیئ رساندم.
چقدر در خواب یا بیهوشی بودم نمی‏دانم. اما وقتی بیدار شدم آفتاب همچنان می تابید و این‏بار خبری از طوفان و باد نبود. من در سطحی از شن‏ها به خواب رفته بودم و آن شیء نورانی هم گم شده بود.

بخش دوم: صندوقچه قدیمی

تا شب فرصت زیادی باقی نمانده بود. برای اینکه بتوانم شیء نورانی را پیدا کنم، باید تعجیل می‏کردم. هم تا طوفان بعدی زمان زیادی باقی نمانده بود و هم تاریکی شب به زودی بر نور خورشید غلبه می‏کرد و دشت را در سیاهی فرو می‏برد. شروع به جابه جا کردن شن‏ها کردم. وسیله چندانی نداشتم. اما به سختی با همان اندک وسیله شروع به کندن کردم. بعد از مدتی دستم به شیء سختی برخورد کرد. باز هم کندم تا این که به صندوقچه فلزی رسیدم. صندوقی که بر خلاف اندازه نسبتا کوچکش، وزن زیادی داشت و کشیدن آن از زیر شن‏ها چندان آسان به نظر نمی‏رسید. بعد از مدتی تلاش موفق شدم که صندوق را بیرون بیاورم.
صندوق قدیمی به نظر می‏رسید اما چندان قیمتی نبود. روی آن چیز خاصی حک نشده بود و فقط روی در آن نشانی وجود داشت و نوشته ای به زبان کلینگان که برایم آشنا نبود اما حسی به من می گفت که آن را جایی دیده ام. نشانی بود که تصویرش را ندیده بودم امامطمئن بودم که از آن چیزی می دانم. کنجکاوی دیگر امانم را بریده بود تا بدانم در آن صندوق چیست. صندوق را باز کردم. چیز زیادی در آن نبود. یک دفترچه، نشان نظامی شخصی به نام استارباک که بعدا فهمیدم دفترچه به دست خط او بوده، یک اسلحه کمری، و یک شاخه گل سرخ خشک. همه اینها بازمانده از استارباک بود.
صندوق حس عجیبی داشت. حسی بود که بعدا دلیلش را یافتم. آن دفترچه! با عجله باز کردم و خواندمش. حکایت عجیبی بود. حکایتی که هنوز در سینه من نهفته است و شاید بعد از مرگم که این نوشته‏ها پیدا شدند بتوانند راهنمایی برای یافتن آن چه که در آن دفترچه بود شود. آن مکانی که الان فهمیدم که نقطه اتصال من به آن نقطه از تاریخ که در جستجویش بودم است. چیزی که خودم نیز آن را با راهنمایی‏های دفترچه یافتم و متحیر شدم.

بخش سوم: معبد آتینا

مدتها از آنچه که یافته بودم می‏گذشت. دفترچه را با علاقه زیاد خوانده بودم. به اشاراتی که در آن بود نظر انداخته بودم و همه را به طور دقیق بررسی کرده بودم. در دفترچه اشاره ای مستقیم به محلی به اسم معبد نشده بود اما همه جا سخنی از آن رفته بود. معبدی به اسم آتینا. معبدی که در تاریخ باستان هم سخن از آن رانده بودم اما آن چیزی که من گفته بودم، با چیزی که اینجا می خواندم متفاوت بود. گویی تاریخ دیگری را داشتم بررسی می کردم. استارباک در یادداشتهایش از ماموریتی برای یافتن تیرِ کمانچه‏ی زُس یاد کرده بود. ماموریتی برای نجات نسل بشر از شر عاقبتی که به علت ندانم کاری خود بشر برایشان پدید آمده بود. عاقبتی که هر روزی که دیرتر راهی برایش پیدا می کردند، زودتر به نابودیشان نزدیکتر می‏شدند.
استارباک برای یافتن تیر زُس به سیاره کبل، همانجا که ما در آن زندگی می کنیم آمده بوده است. به سختی از روی اشارات معبد آتینا را که معتقد بوده است تیر در آنجا قرار دارد یافته بوده و …
من نیز باید چنین می کردم. باید آنرا می‏یافتم. نوشته ها را جمع‏بندی کردم و راه افتادم به سوی سرنوشتی که شاید مرا به جایی می رساند که هیچگاه انتظارش را نداشتم. روزها، هفته ها و ماه ها گشتم از دشت ها و صحرا‏ها تا کوه‏ها و دره‏ها. اما تقدیر گویی چیز دیگری رقم زده بود. بعد از مدتها گشتن عاقبت به همان صحرا رسیدم. همان صحرایی که صندوق را در آن یافته بودم. امکان نداشت آن چیزی که من به دنبالش بودم در آنجا یافت می شد. نه! محال بود. اما خدای کبل اگر چیزی می‏خواست مگر می‏شد که انجام نشود. پس اگر تقدیر آن بود، انجام می‏شد.
وسایل خود را در آنجا مستقر کردم و شروع به گشتم نمودم. مشکل آفتاب نبود، مشکل طوفان نبود، مشکل وسعت بی‏انتهای این دشت بود که تمامی نداشت. طوفان‏ها گویی برنامه‏ریزی شده بودند. هر ۸ دقیقه و ۴۰ ثانیه یک بار به مدت ۲۰ دقیقه شروع می شدند و درست راس ۲۰ دقیقه پایان می یافتند.
روزها از گشتن من می‏گذشت. هر چه بیشتر می گشتم، کمتر می‏یافتم. تا اینکه طبق معمول گرفتار طوفانی شدم. طوفانی سهمگین که مرا در همان اوایلِ شروعش از جا کند و به سویی پرتاب کرد. نمی‏دانم چقدر بیهوش بودم، نمی‏دانم چند طوفان دیگر از سر گذرانده بودم اما وقتی بهوش آمدم، دیدم زیر سایه هستم. سایه! کاش از خدواند کبل چیز دیگری طلب کرده بودم. از جا که بلند شدم دیدم در مقابل عمارت بلند بالایی هستم که راهی برای ورود نداشت. به تناوب روی دیواره همان نوشته روی صندوقچه را می دیدم. یعنی این همان معبد آتینا بود؟ آیا راه نفوذی داشت؟ اگر داشت پس کجا بود؟ اصلا این عمارت چگونه قرار گرفته بود که کسی آن را ندیده بود؟
همه این سئوال ها در کسری از ثانیه از ذهنم گذر کردند. در زیر انبود سئوالات بود که به خود آمدم و شروع کردم به گشتن. برای ورود به معبد طبق نوشته های استارباک باید تیرِ زس را با خود می داشتم. اما چگونه؟ مدتی گذشت باید راهی برای ورود می یافتم. حتما راهی بود. این را درونِ خودم حس می کردم. در مقابل یکی از اضلاع ۱۲ گانه این معبد بود. شروع به چرخیدن کردم. به همه جا دست می زدم، همه چیز را امتحان می کردم، تکان می دادم. باید راهی پیدا می کردم.

بخش چهارم: روحِ گل سرخ

همینطور که می گشتم چیزی در کنار یکی از نوشته ها نظرم را جلب کرد. ساقه‏ی نصفه خشک شده یک گل. چیزی به ذهنم رسید. شاید آن گل درون جعبه حکایتی دارد. هیچ کارِ خدای کبل بی‏حکمت نیست. همین که من در اینجا هستم همین که از ابتدای ماجرا این همه اتفاق از سرم گذشته بود حتما حکمتی در آن بود. من آدم مذهبی نیستم، اما به این موضوع اعتقاد دارم. باید امتحان می‏کردم آن را. گل را از صندوق که کمی آن طرف تر بود با خود آوردم. آن را همان گونه که بود به انتهای ساقه خشک شده چسباندم. اتفاقی که حدس می زدم در حال رخ دادن بود. زمین لرزید و قسمتی از دیوار به درون درفت و چرخید. باز نشد، اما به سختی می شد از آن عبور کرد.
از آن گذشتم و پا به درون تاریکی گذاشتم. تاریکی مطلقی که تا آنروز به این شدت ندیده بود. گویی هر آنچه از نور در این ساختمان بوده بلعیده شده است. سیاهچاله ای به تمام معنا. از ترس قلبم به شدت می‏زد، نفسم به درستی بالا نمی‏آمد. پاهایم سست بود و چیزی در ذهنم گذر نداشت. مدتی گذشت که به خود آمدم. احساس می‏کردم چیزی مرا می خواند. چیزی یا کسی. قسمت دوم برایم عجیب‏تر بود. مگر در اینجا کسی در انتطار من است؟ مگر کسی در اینجا می‏دانست که من می‏آیم؟ قدم از قدم که برداشتم، آن شکاف نیز بسته شد و من ماندم و تنهایی. من ماندم و خلاء.

بخش پنجم: معبد آتینا

شکاف بسته شد. من ماندم و چهار دیوار و یک سقفِ پر ستاره . نمی‏دانستم ترس بر من غلبه شده یا شگفتی. همانجا نشستم. کمی به دور و برم نگاه کردم. چندین سکو، میز، یک شیء فلزی بلند و دیوار هایی که اشیایی بر آن قرار داشت. کمی آن طرف‏تر یک صندلی بود. صندلی‏ای با شکلی غریب. به سختی از آن بلند شدم و به طرفش رفتم. تمیز بود. بدون کوچکترین گرد و غباری! بر آن نشستم. همچون صندلی‏ای که در کتابخانه‏ام داشتم شروع کردم به تکان دادنش. فقط از روی عادت، شاید هم از روی ترس. احساس می‏کردم جز من هم افراد دیگری در آنجا هستند و به من نگاه می‏کنند. شاید هم ترس از محیط ناشناخته بود. احساس کردم کسی از پشت سر به من نگاه می کند. نمی‏دانستم برگردم یا هیچ عکس العملی از خود نشان ندهم!
به ناگاه برگشتم و دیدم تصورم اشتباه بود. کسی نبود، اما یک آینه بلند قدی، از کف زمین تا انتهای سقف بلندِ معبد همه چیز را درون خود نشان می داد. بلند شدم و روبرویش رفتم. تعجبم بیشتر شد. درون آینه چیزی از اشیاء معبد دیده نمی‏شد. آنجا عکس العملِ اشیاء نبود. عکس العمل من نیز نبود. تنها چیزی که بود، من بودم و خودم. من بودم اما منِ من در آن نبود. من بودم، اما خودم نبودم. کسی دیگر بود که من را نشان می‏داد. خودش برای خودش حرکت می کرد و انگار داشتم خودم را در یک زمان دیگر می دیدم. ترسیدم! به عقب رفتم. در این عقب رفتن پایم به چیزی خورد و نقش بر زمین شدم. مجسمه ای دیدم که چهره اش غمگین بود و در دستش چیزی شبیه کاسه. کاسه ای آبی رنگ و شیشه ای که درونش آب بود. احساس کردم نماینده یکی از خدایگان که استارباک از آن به عنوان “آرتمیس” نام برده بود باشد. الهه‏ی زمین و چشمه سارها و آب‏ها و دریاها. استارباک نوشته بود که در آن زمان معتقد بودند “آرتمیس” است که آب را به کبل هدیه کرده است.
اتاق پر بود از اشیاء زیادی که نمی‏دانستم چه هستند و چه چیزی درون خود دارند. ستارگانی که از بالا بر سرم نورشان را می تاباندند، تاریکی را از بین برده بودند و می توانستم اطرافم را ببینم. کمی جلوتر، پشت سر دیوار ها و سکوها و مجسمه‏ها، دیواری بود که نظرم را به خود جلب کرد. دیواری که گل‏هایی بر آن چسبیده شده بودند. گلها به جا متصل نبودند. گویی در هوا معلق بودند و زندگی می کردند. احساس می کردم در اتاق رفت و آمدی می شود. من چیزی نمی‏دیدم اما حس می کردم. حسم تا آن موقع اشتباه نکرده بود. به آن اطمینان کردم و جلوتر رفتم.

بخش ششم: سرنوشت ما آدمیان

جلوتر رفتم. نوشته ای بر دیواری بود. سعی کردم آن را بخوانم. نوشته به زبان کلینگان بود. با همان کلمه ای روی دیوار معبد و روی صندوقچه بود شروع شده بود. متن را خواندم…. باورم نمی‏شد. چندین و چند بار آن را خواندم. از ترس به خودم لرزیدم چند قدم به عقب برداشتم . گویی تمام معبد بر سرم آوار شده بود. می خواستم از آنجا فرار کنم. اما چگونه. هیچ راهی برای خروج نبود. ناگهان به دیواری که در مقابلم بود فکر کردم. ۲ گل سرخ و یک میوه در آسمان معبد آویزان و زنده. مجسمه ای در کنارشان بود که به آنها چشم دوخته بود. حتما همان خدای کشت و زرع کبل، “دمیتر” بوده است. اما چیزی در این میان کم بود. “هادس”، خدای ناپدیدِ کبل! یا همان خدای زیرزمینی که همه چیز را در هر لحظه که لازم بود، انجام می‏داد و کنار می آمد. طبق نوشته استارباک باید اینها نیز می‏بودند. جلوی گلها رفتم. گلها از همان نوعی بودند که من در دست داشتم و میوه‏ای در میان آنها. چیزی به ذهنم رسید. برای فرار از آنجا باید تعجیل می‏کردم. اگر طوفانی که هر ۸ دقیقه و چهل ثانیه یکبار اتفاق می افتاد و ۲۰ دقیقه طول می کشید عامل به آنجا رسیدن من بود، پس همان نیز باید مرا از آنجا می برد. گل را بین گل های دیگر گذاشتم. ناگهان نوری از آن ساطع شد و به آسمان رفت. زمین لرزید و دیوارها چرخیدند و طوفان شد. طوفانی مانند گذشته. اینبار ایستادم و چشم‏هایم را بستم و لبخندی زدم و آغوش گشودم. این طوفانِ سرنوشت بود که مرا با خود می برد. مقاومت در برابر آن بیهوده بود. خود را به آن سپردم…
۲۰ دقیقه بعد بود. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم. من در همان صحرا به همان تنهایی! اصلاح می کنم. تنها تر از قبل. استارباک نمرده بود. روح او بود که در معامله ای با خدایگانِ خشم و نفرت، باعث نجات نسل بشر شده بود. نسل بشری که با گناهانشان خشم خدایگان را برانگیخته بودند. خدایگانی که انتقام می خواستند و جنگ. اما استارباک فدا کرد خود را تا ما بمانیم.
اکنون من بودم و صحرای بیکران. من دیگر به آنجایی که از آن آمده بودم تعلق نداشتم. سرنوشتم عوض شده بود. نوشته روی دیوار را به یاد آوردم، به آن فکر کردم و در صحرایی که در آن مدفون شده بودم چشم انداختم: “و ما تقدیر شما را از این مکان شکل می‏دهیم، ما به خاطر روح او به بشر رحم کردیم و فرصتی دوباره دادیم. تاریخ تکرار می شود. اما نسل بشر باز هم اشتباه خواهد کرد.”

James TE. Kerk
296 AB

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

داستان کوتاه مرگ

برای بهناز

ای تو چشمت رنگ دنیای خیال / رنگین سبزینْ باغ و دریای زلال
من سراسر پرسشم ،آیا؟ چرا؟ / یک نگاهت پاسخ کوهی سوال
نوا

ما سرگردانیم. سرگردان، چون دخترکی به سوی مرگ روانه شده و او را از وجود خویش جدا می‌سازیم. به سوی مرگ می‌رود و یاد او پسرک را رها نمی‌کند. پسرک اکنون کالبد سرگردانی است در بدنه زمان که دنیا را گورستانی یافته و در عوض دخترک خود را به خاک سپرده. خاک میکند در گورستانی مرمرین که خالی از مهر و صفا و آرامش است.

ما، تمام وجودمان را استحاله‌ای در بر می گیرد و من پر از لذت مدفون شدن می‌گردم. در آن گورستان مسکوت، که فوج فوج بدنهای زنده در دنیای دیگری به ما پوزخند میزدند، زندگی جریانی زیبا داشت. درختان با ساز باد می رقصیدند و نسیم پر از هرمی بر لابه‌لای گیسوان پریشان من بازی می‌کرد. گویا من مرده بودم و دیگران بر روی قبر خویشتنم نشسته بودند.

چشم به راه! منتظر؛ با خود اندیشیدم تو که مرده‌ای پس چرا هنوز به انتظارت نشسته ام؟ فرشته‌ام دستی بر روی موهایم کشید و گفت: چرا که تو مرده‌ای. به کالبدم نگاهی فکندم. موریانه‌ها غذایی خوب بدست آورده بودند. دلم برای آن لاشخور گرسنه سوخت. کاش کالبد بیهوده ام را به او می دادم تا که اینچنین غمزده نباشد. قطره ای اشک از گونه ام غلتید و به زمین افتاد. دسته‌ای کلاغ بالای سرم پرواز را آغاز کردند و قارقار کنان از خبری می‌گفتند. خبری که نمی‌دانم چه بود. هر چه بود دلم را آشوبه‌ای فراگرفت. التهاب عظیمی به جانم افتاده بود. سرم را به سمت آسمان بالا بردم. تیکه ابری بی‌رمق آنجا خسبیده بود. بادی وزید و من و ابر را با خود برد. با خود برد به خاطرات گذشته در آن زمان که هنوز تو بودی و چه پر شور. تمام آن سالها را دوره کردم. تمام آن لبخندها و گریه‌ها، گلایه‌ها و شکواییه‌ها، نازها و نیازها، خواستن‌ها و نخواستن‌ها، گریه‌ها و فغان‌ها،و … و باز به روی قبر خود بازگشتم.

شب شده بود. دو ستاره درخشیدند و ماه خنده ای کرد و چهره ی خندانت را نقش خود کرد. نفسم با آهی همراه شد. آه با دردی،‌درد با سوزی،‌ سوز با گدازی، گداز با آتشی، ‌آتشی بر قلبی،‌قلبی در سینه‌ای،‌سینه‌ای در قفسی. آسمان جرقه ای زد. چشمانم را بستم. در گوشم زمزمه‌ای آمد: او دیگر نیست،‌او دیگر نیست…

صدای ملعون مرگ خاک‌آلود کفن‌پوش بود که می‌آمد. او را برده بود یا مرا؟ ما مرده بودیم یا او تولدی دیگر بافته بود؟ هر آنچه بود غم و خاک و درد و خون بود. به سوی مرگ رفت، بی‌آنکه صدای فرشته مرگ را توان پاسخ‌گفتنش باشد…

ماییم و نوای بی‌نوایی! حال که رفته‌ای خوش باش. نگرانمان نباش که حال همه ما خوب است،خوب! اما تو باور نکن. میدانم باور نمی‌کنی. دخترکی که مارا در کویر انسانیتمان به تنهایی خود گرفتار کردی، از این خاک رفته‌ای و ما را با باورهای خسته کننده‌مان تنها گذاشتی… سفر خوش دوست نازنینمان که رفتی و ما ماندیم. شاید هم ما رفتیم و تو ماندی…

خدایا! خداوندا! تنها تو توان بازگرداندن مرا داری. تو می توانی زخم های شبانه ام را مرحمی باشی و روح خسته ام را شاد کنی.! خدایا رحمی کن بر ما

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

آخرین آهنگ – اثری از کارو

خیلی وقته ننوشتم. مهم زمانش نیست. مهم اینه که نباید الکی نوشت. شاید هم خیلی‌ها با این عقیده موافق نباشن. اما وقتی کسی وقت میذاره و اینجا میاد نباید با نوشته‌ای مسخره و بیهوده وقتش تلف بشه. الانم برای اونهایی که دوست دارن از خوندن متنی زیبا لذت ببرن و بعد از خوندنش احساس کنند سبک شدند، یا موقع خوندن متنی به چشماشون اجازه بدن که اگر لازمه اشک در حدقه باقی مونده را رها کنند یه داستان از کارو، یکی از نویسنده‌های خیلی محبوبم براتون می‌نویسم.اگر خوب بخونید مطمئنا لذت می‌برید. داستان اینطوریه:

 

 

آخرین آهنگ – اثری از کارو
(برگرفته از کتاب شکست سکوت)

باور کنید که آنشب، شب وحشتناکی بود! وحشتناک چرا شب وحشت بود! وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان که در و دیوار کلبه محقرم را دیوانه وار بگریه انداخته بودند…

اصلا من آنشب از همه چیز می ترسیدم: حق داشتم! برای اینکه آنشب همه و هرآنچه در اطراف من بود، از دیوار ترک خورده ای که داشت بر سرم خراب می شد، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدان سرشکسته ام، تابوت طراوت از یاد رفته ی او بود، برهمه چیز سایه سنگینی از وحشت یک فاجعه پیش بینی نشده موج می زد.

قلبم داشت در چهارچوب سینه ام منفجر می شد… ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پریده ام را از نفس می انداخت. نمی دانستم چه کار کنم؟ بلند شدم، به هر فلاکتی بود خودم را به پنجره رساندم… پنجره بیچاره احساس می کردم که می خواهد از لابلای دیوار فرار کند! محکم چسبیدمش که اگر رفت مرا هم ببرد. ولی نرفت! نظری به آسمان افکندم… خاک بر سر آسمان! دلش صدبار بدتر از دل طپش رمیده سینه دریده ی دردآفریده ی من، گرفته تر بود. ستاره ها همه مرده بودند…. فکر کردم پهنه آسمان چقدر به زندگی من شبیه است! چه ستاره ها که در پهنه زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام مردند… و چه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه که در پژمردگی جوانی جوان مرده ام، ناکام و تیره فرجام پژمرده اند… دلم می خواست می توانستم خودم را کمی بیشتر تا صبح با اینگونه خیالات مشغول میکردم، ولی مگر می شد؟ آن وحشت مبهم استخوانهایم را آب می کرد… ناگهان فکر خوبی به نظرم رسید: تصمیم گرفتم برای نخستین بار همسایه ام را بخوانم تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند.

گفتم همسایه من… شما که نمی دانید همسایه من که بود… پس گوش کنید.  بگذارید اول به طور مختصر شما را با او آشنا کنم… همسایه من بیوه زن زیبایی بود که بیست وچهار پاییز بیشتر ندیده بود. اینکه نمی گویم بیست وچهار بهار برای اینست که در طبیعت انسانهای گرسنه بیشتر از دو فصل وجود ندارد: پاییز و زمستان! در سرتاسر زندگی محنت زده شان این پاییز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد و زمستان هنگامی فرا می رسد که قلب انسان گرسنه در سینه سرمازده فقر مثل مرغ سر بریده جان می کند.

باری… این بیوه زن بدبخت بر عکس بخت زشتی که داشت، آنقدر زیبا بود که من از ترجمان زیباییش عاجزم. نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود، لبانش ترجمان سکوت ناکامی یک عشق، موهایش پریشانی یک مشت فریاد پریشان که شیون سکوت در بدرشان کرده بود!

خودش یکبار به من گفت که نامش لائورا است. لائورا ظاهرا هیچ کس جز دختر سه ساله اش را که پاکنویس تمام عیار مادرش بود نداشت!… در عرض یک سالی که با او همسایه بودم هیچ کس حتی یک بار سراغ او را نگرفت، خودش هم جز برای خرید از سر کوچه پا از منزل بیرون نمی گذاشت!

در تمام مدت یک سال تنها یک بار با من حرف زد و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست… تنها آن روز بود که از من خواست تا به سراغ طبیب بروم… رفتم با چه اشتیاقی، چه شوری…خدا می داند! برای اینکه میدانستم لااقل با این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم… وشدم. همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز کردم… ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف می زدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم: «نه»…«شاید»…«خدا می داند»…همین!

ولی خوب من از همین کلمات ناقص و نارسا خیلی از چیزها را می توانستم بفهمم. وانگهی اتاق او…از سرگذشت دردناک دو انسان تیره بخت داستانها داشت… سرگذشتی آمیخته با عشق، عشقی آمیخته از چوبه دار ناکامی!

در یک طرف اتاق تختخواب رنگ و رو رفته فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد، رختخواب درهم ریخته آن را می پوشاند. معلوم بود که از مدتها پیش کسی در این بستر آشفته نخفته بود…و آن قشر گرد از چند قطره عرق سردی که انسان محتضری به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک راه گم کرده تحویل داده بود، حکایت می کرد. بالای آن تختخواب در واقع تنها زینت اتاق یک تابلوی گرد گرفته نقاشی بود. تابلو گاریچی پیری را نشان می داد که چرخ گاری اش به گل فرور فته بود و گاریچی بدبخت دستی به ریش سپید گذاشته، به صورت اسب نحیف خود نگاه می کرد، مثل اینکه از اسب خواهش می کرد که :« به هر وسیله ای هست چرخ گاری را از گل بیرون بکش…بچه ام گرسنه است.»

مدتها به این تابلو نگاه کردم. دلم می خواست می دانستم کار کیست؟ با چشمان اشک آلود پرسیدم: خانم این تابلو… نگذاشت حرفم تمام شود، بلند شد، آهسته بیرون رفت و من از پشت در صدای او را شنیدم که زارزار گریه می کرد. وجود من در آن لحظات یکپارچه تاثر بود. دلم داشت کباب می شد. بلند شدم، پیشانی بچه ای را که داشت بی سروصدا می نالید بوسیدم و بدون آنکه خداحافظی کنم به اتاق خود رفتم. فراموش نکنم که علاوه برآنچه درباره اتاق او گفتم، پیانوی کهنه ای هم در پرت ترین گوشه اتاق دیدم که دو شمع یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته در دو طرف آن از دندانه های سپید پیانو پاسداری می کردند. این دو شمع…. که می داند؟؟؟ شاید مظهر دو قلب آتش گرفته بود. دو قلبی که یکی شان پاک خاکستر شده و رفته بود و دیگری داشت خاکستر می شد.

بیش از آنچه در بالا گفتم من دیگر هیچ چیز درباره لائورا نمی دانستم. اصولا شاید اگر موضوع پیانو نواختن او نبود هیچ وقت یادم نمی آمد که موجود زنده ای در همسایگی من وجود دارد… لائورا هر شب بدون استثنا درست راس ساعت ۱۲ با پیانوی خود آهنگ غم انگیز تریستس شوپن را می نواخت. هر شب، هر نیمه شب، در سکوت مطلق، تریستس شوپن! این آهنگ برای من صورت لالائی پیدا کرده بود… من هرشب تا نیمه شب می نشستم و تا ناله پیانو تمام نمی شد چشمان من به خواب نمی رفت…

باری برگردیم برویم سراغ آن شب. همان شبی که گویی همه امواج جان گرفته بودند تا شاعری را که نمی خواست گمنام بمیرد با خود به گور ببرند! گفتم آن شب از فرط تنهایی… تنهایی نه …از فرط وحشت تنهایی تصمیم گرفتم که لائورا را بخواهم.

تصمیم خوبی بود ولی مگر می توانستم انجامش دهم؟ هرچه به گلوی خود فشار می دادم مگر صدایم بیرون می آمد؟! ولی یکبار اتفاقی رخ داد که در انجام تصمیم برای من کمک بزرگی شد. همانطور که به اتاق لائورا نگاه می کردم یکباره نظرم به کوچه افتاد. این بار دیگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلول های ناراحتم رخنه کرد

نمیدانید… دیدم سایه موجودی افتان و خیزان در کوچه سرگردان است. مثل اینکه سراغ خانه ای رامی گیرد… به هر دری که می رسید با مشقت کمرشکنی بلند می شد، نگاهی به سر و روی در می کرد، بعد نا امید و حسرت زده به زمین می افتاد. دلم داشت از جا کنده می شد! این بار دیگر سکوت برای من جنایت بود…یکباره تمام قوای پراکنده ام را متمرکز کردم و با صدایی که سکوت شب را به لرزه می انداخت فریاد کردم: لائورا…لائورا

ای خاک بر سر من! کاش فریاد در گلویم ناله می شد و ناله به سینه ام برمی گشت و همانجا می مرد! تعجب نکنید اگر این حرف را می زنم. چون فریاد من به جای آنکه زن همسایه را به کمک من آورد، سایه سرگردان را دیوانه کرد! سایه وقتی صدای مرا شنید، جان گرفت، بلند شد و یکسره به طرف خانه ای دوید که آنشب قبرستان وجود مادر مرده من بود! احساس کردم که دارم همان طور ساده می میرم. زانوهایم سست شد. سایه داشت در را با شدت هرچه تمام ترمی کوبید… بیش از این تحمل جایز نبود. من احساس کردم که واقعا مرگ از سر من دست بردار نیست. فکر کردم خوب لااقل بگذار ببینم کیست؟ شاید خود مرگ است، خانه مرا گم کرده! بروم او را راهنمایی کنم. هم او را راحت کنم و هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه ای! برای انیکه هنوز پا به دهلیز نگذاشته، باد چراغم را خاموش کرد! ساعت رنگ و رو رفته دیوار اتاق من که تنها یادگار پدر از دست رفته ام بود، یازده و نیم را اعلام کرد. من چون با همه جای خانه آشنا بودم همانطور در تاریکی رفتم که در را باز کنم. در این هنگام لائورا پنجره را باز کرده بود و نگران به اتاق من نگاه می کرد.

شما را به خاطر هرکه دوستش دارید، به خاطر هرکه دوستتان دارد از من مخواهید که هرآنچه در منزلمان دیدم به طور مفصل شرح دهم. برای اینکه باور کنید دلم به حال خودم می سوزد. برای اینکه من سراینده دردهای ملتی هستم که پریدگی رنگ صورتشان را یا تازیانه ستم سرخ می کند یا سیلی پنجه فقر، یا سرخی تب سل…

به طور خلاصه می گویم که وقتی در را باز کردم در گیر و دار وحشیگری باد، جوان ژولیده، گل آلوده غرق در خونی را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بی نفس را با تک سرفه های خون آلود به این محیط نکبت بار پس می داد. با دو دست لرزان او را از زمین بلند کردم و آهسته آهسته به سوی اتاقم روان شدم… با کمک پای راستم رختخواب خودم را در قلب تاریکی پیدا کردم و جوان مسلول را با احتیاط روی آن خواباندم. یک لحظه بعد چراغ روشن بود. وقتی چراغ را روشن کردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم…ای کاش چراغ نداشتم! نمی دیدم…یک مشت استخوان پوک درهم برهم، چند لکه خون سیاه، پیراهنی صدپاره و آن وقت…گل…تا نوک پا…

درنگ جایز نبود… با سطل آب آوردم، سر و صورتش را، دستهایش را، پاهایش را با آب شستم. آهسته چشمانش باز شد و آهسته خندید. بعد یکباره خنده در گوشه لبانش یخ بست. تکانی به خود داد و نگاهی به سر و پای من افکند. آمد که چیزی بپرسد… سرفه شروع شد و همراه سرفه…خون.

نمی دانستم چه کار کنم. باز لکه های خون را پاک کردم. آهسته دستم را بر پیشانی اش گذاشتم. می خواستم کلمه ای امیدبخش به زبان بیاورم اما نمی توانستم. زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عمیقی کشید، باز آهسته خندید و گفت: شما…. سراپا گوش بودم، دلم می خواست حرف بزند ولی دیگر نتوانست. ضعفی شدید وجودش را احاطه کرده بود. این بار آهسته سر از روی متکا برداشت…نشست… با اشاره آب خواست. دادم و با چه لذتی سرکشید… بعد شروع کرد به حرف زدن…

من نقاش بودم، نقاش مرده های متحرکی که زندگی را مسخره می کنند و زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالب اند. من در تابلوهای خودم درد بی پایان ملتم را نشان می دادم و در خم و پیچ رنگها دروازه های سعادت گمگشته را بر روی آنها که کلمه ای سعادت، افسانه ای بیش برایشان نیست می گشادم!

من نقاش بودم ولی چه کار کنم که به خاطر انسانیتی که داشتم در عنفوان جوانی به چنگ مرگ موسوم به زندگانی افتادم. پدر من کارگر راه آهن بود. یک روز خبر مرگش را برای من و مادرم آوردند. پدرم در زیر چرخهای ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنیدن این خبر ودر نتیجه استیصال یک سال پس از مرگ پدرم دیوانه شد! درست به خاطر دارم وقتی برای نخستین بار برای دیدن مادرم به دارالمجانین رفتم وقتی مرا دید اصلا نشناخت و از من یک مشت کبریت خواست…داد و از رئیس دارلمجانین پرسیدم که موضوع چیست؟ او گفت: دیوانه عجیبی است! از همه کس این خواهش را می کند. چوب کبریت را می گیرد و در یک گوشه اتاق با گریه و خنده آمیخته به هم با آنها خط آهن درست می کند؟!

در اینجا شدت گریه به مهمان مسلول من اجازه نداد که سخنانش را ادامه دهد..مدتها اشک ریخت و سرفه کرد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه بیشتر به نیمه شب نمانده بود

سرفه ها که دست کشیدند باز ادامه داد: پس از دیوانه شدن مادرم و پس از دیدار او بود که احساس کردم می خواهم به هر وسیله ای که هست فریاد بکشم. من نقاش بودم و نقاش به دنیا آمده بودم. رفتم سراغ قلم و رنگ. یک سال گذشت…یعنی چهار سال پیش بود که اتفاقا دختری مسیحی را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم. هر دو بدون اینکه بدانیم چرا در یک لحظه دل به هم سپردیم . برای یکدیگر به جای یکدیگر مردیم! اسم آن دختر «لائورا» بود.

لائورا!…

وقتی این کلمه را شنیدم بی اختیار از آنجایی که نشسته بودم پریدم دو سه بار بیرون رفتم و آمدم. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نیمه شب بود. فکر کردم چند دقیقه بعد فریاد شوپن از لابلای دندانه های سپید پیانو بلند می‌شود و آن وقت تکلیف من با این انسان نا کام چیست؟

اعصاب خود را کنترل کردم، رفتم کنارش نشستم و گفتم: معذرت می خواهم من شاعر هستم و گاهی اوقات تأثرات مرا دیوانه می کند.

ادامه داد: عشق من و لائورا از همان کارگاه شروع شد و در همان کارگاه پایان یافت. اینکه می گویم پایان یافت مقصودم این است که با هم ازدواج کردیم. ازدواج ما سرو صدای عجیبی در محافل مسیحی و مسلمان به راه انداخت… من داشتم دیوانه می شدم! چه طور می توانستم به این انسانهای از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل بالاتر از این حرفهاست. من او همدیگر را می فهمیدیم. شش ماه به این وصف گذشت و علی رغم همه تهمت ها من و لائورا در کنار هم، به خاطر هم زندگی می کردیم و او تا آنجا که نفس داشت در پرورش استعداد من می کوشید. چون من به شوپن علاقه داشتم هرشب نیمه های شب به خاطر من تریستس شوپن را می نواخت.

همه شب، نیمه شب، تریستس شوپن! ای داد بیداد! …غیرممکن است! می خواستم فریاد بکشم که خاموش! دیگر چیزی مگو، تعریف مکن، دیوانه شدم، ولی احتیاج به گفتن من نداشت! سرفه ها به داد من رسیدند، این بار سرفه ها شدیدتر و خونین تر از دفعات گذشته بود، دلم می خواست علی رغم میل انسانی من! …او قبل از نیمه شب می مرد!

تنها، به خاطر اینکه تریستس شوپن را نشوند…! ولی یک باره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت! ساعت دیواری فریادش بلند شد که:  نیمی از شب گذشت! مهمان من سرفه می کرد، که ناگهان پیانو ناله کرد! … شوپن، شوپن… نه… لائورا شکوه ی دیرینه اش را سر داد. شکننده بود! مرگ بود! جنون بود! سرسام بود و بدبختی ! شما نمی دانید، شما چه نمی دانید چه می گویم؟ چه می خواهم بگویم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، یکدفعه لال شد! سرفه ها به زوزه تبدیل شدند… بلند شد. همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد، یکدفعه از جا پرید، رفت به طرف پنجره اطاق لائورا. نقاش لحظه ای سراپا گوش دم پنجره ایستاد. سراپای پیکر نحیفش در آن لحظه سئوال بود… برگشت نگاهی به صورت رنگ پریده من افکند. یکدفعه قهقهه ای دیوانه کننده سر داد، فریاد کشید: «شما هم می شونید؟ این آهنگ را می گویم؟ شما نمی شنوید؟‌» یکدفعه خنده اش قطع شد و سیل سرشگ دیدگانش را با هرچه تمنای مبهم در حسرت بیکرانش بود، غرق آب کرد! من احساس کردم قبل از اینکه شاهد پایان ماجرا باشم، جانم دارد به لبم می رسد. لائورا خونسرد و بی خبر از همه جا و همه چیز آهنگ را ادامه می داد. ناگهان نقاش با صدایی که من تصور نمی کردم از پیکری چنان درهم و شکسته بیرون آمدنش ممکن باشد، فریاد کرد: لائورا…آخ لائورای من، مزن، ناله مکن، دیوانه شدم، مردم، مردم لائورا… نفسش بند آمد، سرفه ها شروع شدند، چند تک سرفه خون آلود، پیچ و تابی محتضرانه، آن وقت…سکوت

آهنگ پیانو قطع شد. همه جا سکوت، همه جا ساکت… تنها بادهای سرگردان بودند که فریادشان به شیون تبدیل شده بود! شیون مرگ، مرگ یک انسان…انسان نقاش

نقاش بخت برگشته آخرین لحظات زندگی را در آغوش لرزان من طی کرد، نه حرف می زد، نه سرفه می کرد. همه تک سرفه ها ، تک نفس شده بودند… تک تک نفس می کشید… تقلا می کرد. بلند شدم سرش را که روی زانوانم بود، آهسته زمین گذاشتم، کمی آب به صورتش زدم… زنده شد، نفس عمیقی کشید و گفت: من رفتم اگر او را دیدید… دستش را به خاطر من بفشارید… به او بگویید که من با همان آهنگی که نخستین بار پس از پایان آن ترا بوسیدم… حالا… حالا… دیگر هیچ … نه هیچ به او نگویید که من کجا و چگونه مردم. اصلا نگویید که مردم. دلم هیچ نمی خواهد دلش را، دل شکسته اش را بار دیگر بشکنم. اگر پرسید چه بر سر من آمد، بگویید… داشت حرف می زد که یکدفعه در اتاق باز شد! خاک بر سر من چه می دیدم! خودش بود، بیجامه ای وصله کرده برتن، موههای آشفته، سر و صورت رنگ آلود، ساکت، خیلی ساکت. همه اش تو فکر این بودم که حالا چه خواهد شد؟ از هرگونه پیش بینی عاجز بودم…اصلا دلم نمی خواست پیش بینی کرده باشم

لائورا همان طور ساکت دم در ایستاده بود، تا اینکه نقاش چشمش به او افتاد، سرش را آهسته بلند کرد، نتوانست نگه دارد… سرش با ضربت به زمین خورد، دوباره تلاش کرد، نشد. شروع کرد به خزیدن… لائورا همان طور مثل مجسمه ایستاده بود. نقاش بدبخت خزیده به طرف او می رفت… آنقدر رفت تا به زیر پایش افتاد… دیگر هیچ… همانجا افتاد… مرد.

* * * * * * *

امروز یک سال از آن شب می گذرد. یک سال است که دختر کوچولوی نقاش، شوهر لائورا در خانه من است. او از گذشته خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هیچ خبری ندارد. مرا «پاپا» صدا می کند و تنها هنگام خواب است که دلش مادرش را می خواهد. پس از مرگ نقاش، یادداشت کوچکی در جیب او یافت شد که از گذشته او هیچ اطلاعی نمی داد. تنها در دو جمله ناقص خواسته بود که او را در دامنه همان کوهی که نخستین بار با لائورای خودش شب را در آنجا گذرانده بود، به خاک سپارند و بر فراز مزارش فقط به خاطر یاد لائورای خودش که مسیحی بود، صلیبی نصب کنند. من این کار را کردم… ولی درباره لائورا چیزی از من نپرسید.

همانقدر بدانید کسانی که به دارالمجانین می روند، بیش از همه دو دیوانه بدبخت موجبات تأثرشان را فراهم می کند.

یکی پیرزنی است که مرتبا با چوب کبریت خط آهن می سازد و دیگری زن زیباروی جوانی که عکس روی کبریتها را با زحمت می کند و به دیوار می زند و قوطی کبریت ها را بصورت دندانه های پیانو ردیف می چیند. به عکس های روی دیوار نگاه می کند… و با انگشتان لرزان… روی قوطی کبریت ها پیانو می نوازد.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.