تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

زنگ تلفن ریچارد که به صدا در آمد رنگ از رخسارش پرید. اگر چیزی که همیشه در خواب و رویایش  دیده بود به حقیقت می‌پیوست چه اتفاقی در انتظارش بود؟ زنگ تلفن همیشه استرس‏زاترین صدایی است که بر زندگی‌اش سایه افکنده. همیشه از زنگ‌ تلفن می‌هراسید. عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود و دستش می‌لرزید. همیشه در رویایش به همین شکل دیده بود. کنار ساحل، زیر نور داغ خورشید، صدای مرغان دریایی و ترنم برخورد موج‌های دریا با موج شکن‌های کنار ساحل.

هراسش نه از مرگ بود و نه از این که آن چه را که به دست آورده است از دست بدهد. هراسش از جایی بود که در آن قرار داشت. اگر تمام تلاش‌های زندگی‌اش با این تلفن زیر سؤال برود چه؟ اگر می‏فهمید که دلیل خوشحال نبودنش همین وضعیت است چه؟ اگر باید راه دیگری در زندگی می‌رفت و اکنون بعد از سال‌ها با این حقیقت روبرو شود چه کاری از دستش بر می‌آمد؟ عمر بر باد رفته‏ی پر زرق و برق را باید می‌چسبید، یا یک راه نرفته‏ی درستی که سال‌ها در صندوقچه اسرارش پنهان کرده بود؟ در رویاهایش دیده بود که وقتی به انتهای خطِ زندگی می‌رسد، تلفنی از گذشته  خواهد داشت. تلفنی که مسیر درست زندگی‌اش را برای او بازگو خواهد کرد. و چه دردناک است اگر بفهمی که زندگی‌ات بر باد رفته است و هزار راهِ رفته‌ات اشتباه!

تلفن را که برداشت همه چیز تیره و تار شد! همه چیز در طول زمان به عقب برگشت. همه اتفاق‌ها به طرز عجیبی غریب و ناآشنا بود. هیچ کدام برایش مفهومی نداشت. این‌ها اتفاقاتی بود که باید رخ می‌داده؟ این‌ها آن چیزهایی است که نباید رخ می‌داده؟ همه چیز به عقب در حرکت بود تا به اتاق آشنای قدیمی رسید. همان جایی که برای بار اول امضایی پای قراردادی انداخته بود که باورش نداشت. جایی بود که باورش را بر ناباوری‏اش فروخته بود… تق!تق!تق!

ریچارد با هراس از خواب پرید و نفس نفس می‌زد. “کیه؟” جوان خوش صدایی  گفت:”پستچی آقای دریمر!” ریچارد در را که باز کرد، کسی پشت در نبود و نامه ای روی زمین انتظارش را می‌کشید. هیچ نشانی از کسی در آن حوالی نبود و برف روی زمین هم دست نخورده باقی مانده بود. ریچارد که سردش شده بود با ترس به داخل اتاق رفت و نامه را باز کرد. نامه همان قراردادی بود که با امضای آن به یکی از معروف‌ترین وکلای پرونده‏های اقتصادی تبدیل می‌شد. نامه‏ای که ماه‏ها بود انتظارش را می کشید. خودکار را که برداشت، به خوابی که دیده بود اندیشید. به زنگ تلفنی که در آینده به صدا در خواهد آمد!

نوشته شده در ۱۸ دی ماه ۱۳۹۱

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

تنها در رویا

طبقه مملو از آدم بود. همه در حال رفت و آمد بودند. یکی از اتاقش بیرون می‌آمد و یکی با وسیله‌هایش به اتاق جدیدش نقل مکان می‌کرد. همه در تکاپو و خندان. هیچ کدامشان را نمی‌شناخت. او هم مثل همه روزهای دیگر رأس ساعت مقررش لیوانش را پر از آب جوش می‏کرد. بخار آب جوش رقصان به هوا می‌رفت. لبخندی زد و هرچند می‌دانست که بویی در کار نیست، اما چشمانش را بست و بخاری را که بیرون می‌آمد بو کرد. لبخند بر لب از اتاق بیرون آمد و از میان همهمه آدم‌ها، آرام به اتاقش رفت.

در اتاق مثل همیشه تنها بود. پنجره اتاقم بسته و پرده‌ها کشیده. روی میزش علاوه بر چند کاغذ و کتاب که چیز جدیدی نبودند، یک جعبه چای کیسه‏ای انگلیسی هم بود. به علاوه آن‌ها یک شمع و قلمدان. صدای ویولنی هم که همیشه در اتاقش شنیده می‌شد پابرجا بود. تکیه داد به صندلی و چشمانش را بست. راستش حسش را نداشت تا درِ جعبه چای را باز کند و یکی از میان آن همه طعم و بو انتخاب کند.

صدایی آمد و در باز شد و از میان آن همه سر و صدا،او آمد! مثل همیشه آرام و بی صدا بود. لباسش همان لباس همیشگی، خنده‌اش همان خنده همیشگی و آرامشش نیز. سلامی کرد و بدون این که چیزی بپرسد در ظرف را گشود. بوی چای ناب به همراه بوی دارچین و لیمو فضا را پر کرد. اما هنوز بوی عطرش به مشام می‌رسید. بوی عطرش مثل همیشه، اما هیجان برانگیز بود. چای را که برداشت از دختر درخواست کرد که اجازه دهد تا که برایش آب جوش تازه ای بیاورد. پیشنهادش را رد کرد و چای را درون لیوانش انداخت…

احساس عجیبی داشتش. اتفاق عجیبی داشت رخ می‌داد. همهمه بیرون به صدای مبهمی تغییر یافته بود. صداها مبهم‌تر شده بود. حرکتشان کندتر شده بود. گویی زمان کندتر می‌گشت. ناگهان چهره‌اش دگرگون شد. ترسیده بود. هرچه پسرک می‌خواست دستش را به سویش دراز کند، گویی چیزی نمی‌گذاشت. پنجره به یک‏‏باره باز شد و نوری شدید وارد اطاق شد. همین طور که ایستاده بود به پسر نگاهی کرد و به سمت نور کشیده شد. نور با نزدیک شدن او به لبه پنجره کمتر و کمتر می‌شد.

تمام تن پسر را ترس فرا گرفته بود. گویی فلج شده بود. دخترک به لبه پنجره رسید، او نیز توانست تکانی بخورد. از یک حدی بیشتر نمی‌توانست به او نزدیک شود. چیزی که می‌دید را نمی‌توانست باور کند. او به لبه پنجره رفت و از آن به بیرون پرید. پسر فریاد زد و به سمتش دوید.

اما دیگر دیر شده بود. از لبه پنجره که بیرون را نگاه می‌کرد تماماً باران و طوفان بود. اما او به آرامی فرود می‌آمد. همه چیز در اطرافش به تندی حرکت می‌کردند، اما خودش آرام پایین می‌رفت. پسر همین طور فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت.

به نزدیکی زمین که رسید رنگ لباسش تغییر کرد. باورش نمی‌شد. اما همان نوری که او را به بیرون کشیده بود همه در نقطه ای از زمین در حال جمع شدن بود. همچون ابراهیم که از آتش برون رفت، مردی از آن نور بیرون آمد. درشت هیکل و قوی، مهربان و چهارشانه. آرام او را در آغوش گرفت و بر زمین گذاشت. لباس هردو سپید بود، سپید همچون برف.

به بالا نگاه کرد و خندید. ناگهان نور ناپدید شد و مردِ ابراهیم وارِ ما نیز ناپدید شد. همه چیز به حالت عادی برگشت و همه چیز آرام شد. فریادی زد و از خواب پرید.

من بودم و شب و ساعتی که بالای سرم تیک تاک می‌کرد.

این داستان در سال ۱۳۸۸ نوشته شده و در سال ۹۱ بازبینی شد.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.