تاثیرگذار باش

Dark-knight-quote

“شهری زیبا و مردم با رأفتی را می‌بینم که از درون این مغاک بیرون آمده و بر می‌خیزند. زندگی کسانی را می‌بینم که به خاطرشان خودم را فدا می‌کنم و همچنین می‌بینم که در صلح، آرامش و شادی به زندگی خود ادامه می‌دهند. می‌بینم که جایگاهی مقدس از خود در قلب‌هایشان  و قلب‌های نوادگانشان به جای می‌گذارم. این کاری که الان می‌کنم، به مراتب بهتر از هر کاری است که تا به الان انجام داده‌ام. و این آرامشی که پیدا می‌کنم، به مراتب بهتر از آن آرامشی‌ست که تا به حال داشته‌ام و می‌شناختم.”

وصیت‌نامه Bruce Wayne – شوالیه تاریکی

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

کتاب صوتی: تونی تاکیتانی نوشته هاروکی موراکامی

هاروکی موراکامی! نویسنده محبوب این روزهای بسیاری از خوانندگان. در مورد موراکامی در نوشته ها و صحبت های من خوانده و شنیده اید. اما موضوع این پست یک کتاب صوتی است که در فرصت باقیمانده و رو به اتمام تعطیلات ضبط کردم.

tony_takitani

“تونی تاکیتانی” نام یکی از داستان های کوتاه موراکامی است که در کتاب “گربه های آدمخوار” می توانید آن را بخوانید. تونی نام شخصیت اصلی داستانی است که در ابتدای آن به معرفی و شرح ماوقع زندگی پدرش “شوزابورا تاکیتانی” پرداخته می شود و به این ترتیب روایت اصلی داستان آغاز می شود. این داستان با توجه به کوتاه بودنش، نثر زیبا و موضوعی جالب دارد که حتی دستمایه فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۴ بوده است.

کم و کاستی های ضبط و ویرایش به دلیل کمبود دستگاه و میکروفون خوب بود که امیدوارم باعث نشود تا این داستان را نشنوید.

لینک فایل صوتی در Sound Cloud

 لینک مستقیم به فایل با کیفیت ۶۴ Kbps

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

من و همه قدردانی هایم

ساعاتی بیشتر به پایان سال دیگر و رسیدن بهار ۹۲ نمانده است. سالی که گذشت یکی از عجیب‌ترین سال‌های عمرم بود. از هر نظر که به ۳۶۶ روزی که پشت سر گذاشتم، بیشتر به این موضوع پی می برم. سال ۹۱ برای من سال پر تلاطمی بود که در نهایت به ساحل آرامش رسیدم. آزمون‌هایی که در مورد خودم پیش رویم بود و از بعضی‌هایشان سربلند بیرون آمدم و از برخی دیگر نه. اما برآیندشان برای خودم مثبت و روبه جلو بوده است.

شرط انصاف است در این مسیری که آمده ام باید قدردان بسیاری از افراد و حتی موقعیت های غیر انسانی باشم.

عوض کردن و بیرون کشیدن از یک اشتباه ۱۰ سالِ، علیرغم ظاهر ساده ای که داشت، مشکلات زیادی به رام در پی داشت. اما هدف پیشرفت بود و باید با تمام چیزهایی که در این ۱۰ سال تجربه نکرده بودم روبرو می شدم و به نوعی گلیمم رو از آب می کشیدم بیرون. از سازمانی که در اون کار می کردم ممنونم! از اینکه باعث شد به فهمم ۱۰ سال از عمرم رو به فنا دادم و می تونستم خیلی بهتر و بیش‌تر از چیزی که هستم پیشرفت کنم و خودم رو باور کنم.

 آشنایی و همکاری با مصطفی لامعی و آی کلاب تجربه بسیار خوبی بود که باعث آشنایی با رفقا و دوستان زیادی شد که از این بابت از مصطفی عزیز ممنونم. از فرصتی که با هم داشتیم و پیشرفت‌هایی که با هم داشتیم ازش ممنونم.

در مسیری که به طی می کردم با امیر مهرانی آشنا شدم. امیر به عنوان دوست، مربی، استاد و کسی که باعث شد تغییرات بسیار زیادی در من شکل بگیره همیشه برای من جایگاه ویژه ای خواهد داشت. همصحبتی با امیر و شرکت تو کلاس “شناخت توانایی های فردی” انگیره و فرصتی رو که برای تغییر ایجاد شده بود در من تقویت کرد و مسیر شغلیم رو تغییر داد. هرچقدر قدردانش باشم کم خواهد بود. امیر مهرانی! آقای مربی ممنون.

از تمامی دوستانم که در کنارم بودند، از تمامی فرصت‌هایی که اجازه دادند به دست بیاورمشان و یا حتی به دلایل مختلف دست رد به سینه شان بزنم ممنونم. مسیری که در این یک سال طی کردم مسیری پر از تلاطم بوده که چند ماه آخرش با رسیدن به آرامش ذهنی و ثبات به پایان رسید.

اما قدردانی آخر رو باید از اعضای خانواده ام داشته باشم. پدر عزیز، مادر دلسوز، برادر متفکر و خواهر مهربان! تمام مدتی که در سال و سال های گذشته در کنارتان بودم، با تمام بی اعصابی‌ها، خستگی‌ها، بد اخلاقی‌ها و نبودن‌هایم در کنارتان، با من مهربان بوده اید. کم صحبتی‌ها و نبودن‌هایم نه از سر بی توجهی، بلکه از سر انتقال ندادن نگرانی‌ها و دغدغه هایم بوده است. اگر کمرنگ بودم در جمعتان، دلیلش جلوگیری از نگران شدن‌ها و بیش‌تر شدن دغدغه ذهنی‌تان بوده. اما من از شما بابت همه آنچه که برایم انجام داده اید و همینکه هستید قدردانم.

و در آخر! سال ۹۱ با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش به پایان رسید. حس می کنم سال ۹۲ سال بسیار خوب و پر از موفقیتی است. آرزو می کنم همه شما سلامت جسمی، مالی و کاری داشته باشید و روی خوشِ زندگی را بیش‌تر از قبل تجربه کنیم. قدردان همه شمایی هستم که در کنارم هستید و آرزو می کنم سال و سال های دیگر نیز همچون همیشه  از موهبت بودنتان بهره مند باشم.

سال جدید و روزگارتان خوش

thank-you

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

داستان شما چیست؟

همه ما داستان داریم. داستان‌ها هر روزه با ما شکل می‌گیرند، بزرگ می‌شوند و در گوشه ای می‌مانند! عادت به تعریف کردن داستان روایت جالبی است که می‌تواند نه تنها در تعاملات روزمره به ما کمک کند، بلکه می‌تواند در مورد «برند» ما نیز بسیار مفید باشد. تفاوت ما در این نوع رویکرد با بقیه چیست؟ اگر ما روایت‌های خود و برند خود را داستان گونه بیان کنیم چه تفاوتی با بقیه خواهیم داشت؟ آیا اصلاً داستان گویی در بازاریابی برند ما مفید است؟ این‌ها همه سؤالاتی است که در مقاله سایت postadvertising به آن‌ها پرداخته شده است.

داستان شما چیست؟

داستان شما چیست؟

  1. تجربیات بسیار اثرگذار و مهم هستند. تجربیاتی که شما یا شرکت شما در طول مسیر حرکت خود به دست می‌آورید، بسیار عمیق‌تر و دقیق‌تر از حقایق، آمارها و ارقام است. تعریف کردن داستانی در راستای تجربیاتی که به دست آورده‌اید، ذهن و قلب مخاطبانتان را بیش از پیش به شما نزدیک می‌کند.
  2. ایده های شما هر چقدر هم که جدید و نوآورانه باشد، باز هم ممکن است به زودی نمونه آن وارد بازار شود و حتی ممکن است ایده شما تحت تأثیر قرار بگیرد. اما چیزی که دیگر شرکت‌ها قادر نیستند از شما بگیرند، خود شما و داستان شماست. اینکه برند شما از کجا آمده، چگونه شکل گرفته و چگونه در مسیر خود حرکت کرده است، چیزی است که رقبایتان نمی‌توانند از شما بگیرند.
  3. داستان‌ها احساس برمی انگیزند. احساسی که از درون مخاطبانتان سرچشمه می‌گیرد، می‌تواند رابطه عمیق‌تری بین شما برقرار کند. همان طور که شما داستان برای تعریف کردن دارید، مخاطبانتان نیز با برند شما و محصولاتتان داستان‌هایی خواهند داشت. این موضوعی است که شما باید به آن بهای زیادی بدهید. فیس‌بوک برای این موضوع سایت مجزایی راه اندازی کرده و حتی گاهی اوقات از این افراد برای حضور در دفتر کاری شرکت فیس‌بوک دعوت به عمل می‌آورد. کاری که به طور مشابه توسط تامبلر و توییتر نیز انجام شده است.
  4. هیچ چیز بدتر از بمباران مخاطبتان با یک سری عدد و آمار نیست. کاری که به شدت ذهن مخاطب را در حالت بی حسی نسبت به موضوع قرار می‌دهد. اما اگر شما همین اطلاعات و ارقام را در قالب داستان بیان کنید، موضوع کاملاً متفاوت می‌شود. Hans Rosling در این مورد می‌گوید: «داشتن اطلاعات کافی نیست. شما باید اطلاعات را به شیوه ای ارائه کنید که مردم از شنیدن آن‌ها لذت ببرند.» Hans Rosling به عنوان فردی که اطلاعات بسیار زیادی را در قالب داستان و به شیوه ای جذاب بیان می‌کند شناخته می‌شود. استفاده از عناصر بصری قوی و ویدئو به شدت می‌تواند در ارائه این مورد به شما کمک کند.
  5. داستان شما نه تنها می‌تواند در قلب و ذهن مخاطب شما نفوذ کند، بلکه حتی می‌تواند در جیب و انگیزه او نیز نفوذ کند. شما با داستان خود می‌توانید انگیزه او را برای حرکت کردن فراهم کنید، شما حتی می‌توانید مخاطب روبروی خود را به مشتری بالقوه تبدیل کنید. شاید در این مورد هیچ کس بهتر از استیو جابز نباشد. روایت‌های استادانه استیو جابز از محصولاتش، آنقدر در ذهن همه نفوذ کرد که طرفداران بسیاری زیادی را به سمت اپل کشید. این نفوذ آنقدر قوی بوده است که هنوز و با گذشت بیش از یک سال از درگذشتش، هنوز بسیاری به یاد او هستند.
  6. ما هر روز داستان‌هایمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم. داستان شما نه تنها می‌تواند در جامعه مجازی به اشتراک گذاشته شود، بلکه می‌تواند در جامعه واقعی و در میان مردم نیز دهان به دهان بچرخد. موضوعی که خود به خود به تبلیغی رایگان برای شما تبدیل می‌شود. تبلیغی که سرمنشأ آن داستان شماست.
  7. یک نکته مهم در تفاوت بازاریابی مستقیم با روایت کردن یک داستان وجود دارد. این نکته در این امر نهفته است که اگر ما بفهمیم که فرد مقابل در تلاش است تا چیزی به ما بفروشد، کمتر از چند ثانیه دیگر چیزی نمی‌شنویم، نمی‌خواهیم که بشنویم. در مقابل این‌گونه بازاریابی مقاومت می‌کنیم و فرد مقابل نیز نتیجه ای نمی‌گیرد. اما زمانی که داستان می‌شنویم، حتی چند دقیقه هم وقت داریم! می‌شنویم، می‌بینیم و حتی تعامل می‌کنیم.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

تلفنی به آینده

زنگ تلفن ریچارد که به صدا در آمد رنگ از رخسارش پرید. اگر چیزی که همیشه در خواب و رویایش  دیده بود به حقیقت می‌پیوست چه اتفاقی در انتظارش بود؟ زنگ تلفن همیشه استرس‏زاترین صدایی است که بر زندگی‌اش سایه افکنده. همیشه از زنگ‌ تلفن می‌هراسید. عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود و دستش می‌لرزید. همیشه در رویایش به همین شکل دیده بود. کنار ساحل، زیر نور داغ خورشید، صدای مرغان دریایی و ترنم برخورد موج‌های دریا با موج شکن‌های کنار ساحل.

هراسش نه از مرگ بود و نه از این که آن چه را که به دست آورده است از دست بدهد. هراسش از جایی بود که در آن قرار داشت. اگر تمام تلاش‌های زندگی‌اش با این تلفن زیر سؤال برود چه؟ اگر می‏فهمید که دلیل خوشحال نبودنش همین وضعیت است چه؟ اگر باید راه دیگری در زندگی می‌رفت و اکنون بعد از سال‌ها با این حقیقت روبرو شود چه کاری از دستش بر می‌آمد؟ عمر بر باد رفته‏ی پر زرق و برق را باید می‌چسبید، یا یک راه نرفته‏ی درستی که سال‌ها در صندوقچه اسرارش پنهان کرده بود؟ در رویاهایش دیده بود که وقتی به انتهای خطِ زندگی می‌رسد، تلفنی از گذشته  خواهد داشت. تلفنی که مسیر درست زندگی‌اش را برای او بازگو خواهد کرد. و چه دردناک است اگر بفهمی که زندگی‌ات بر باد رفته است و هزار راهِ رفته‌ات اشتباه!

تلفن را که برداشت همه چیز تیره و تار شد! همه چیز در طول زمان به عقب برگشت. همه اتفاق‌ها به طرز عجیبی غریب و ناآشنا بود. هیچ کدام برایش مفهومی نداشت. این‌ها اتفاقاتی بود که باید رخ می‌داده؟ این‌ها آن چیزهایی است که نباید رخ می‌داده؟ همه چیز به عقب در حرکت بود تا به اتاق آشنای قدیمی رسید. همان جایی که برای بار اول امضایی پای قراردادی انداخته بود که باورش نداشت. جایی بود که باورش را بر ناباوری‏اش فروخته بود… تق!تق!تق!

ریچارد با هراس از خواب پرید و نفس نفس می‌زد. “کیه؟” جوان خوش صدایی  گفت:”پستچی آقای دریمر!” ریچارد در را که باز کرد، کسی پشت در نبود و نامه ای روی زمین انتظارش را می‌کشید. هیچ نشانی از کسی در آن حوالی نبود و برف روی زمین هم دست نخورده باقی مانده بود. ریچارد که سردش شده بود با ترس به داخل اتاق رفت و نامه را باز کرد. نامه همان قراردادی بود که با امضای آن به یکی از معروف‌ترین وکلای پرونده‏های اقتصادی تبدیل می‌شد. نامه‏ای که ماه‏ها بود انتظارش را می کشید. خودکار را که برداشت، به خوابی که دیده بود اندیشید. به زنگ تلفنی که در آینده به صدا در خواهد آمد!

نوشته شده در ۱۸ دی ماه ۱۳۹۱

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

تنها در رویا

طبقه مملو از آدم بود. همه در حال رفت و آمد بودند. یکی از اتاقش بیرون می‌آمد و یکی با وسیله‌هایش به اتاق جدیدش نقل مکان می‌کرد. همه در تکاپو و خندان. هیچ کدامشان را نمی‌شناخت. او هم مثل همه روزهای دیگر رأس ساعت مقررش لیوانش را پر از آب جوش می‏کرد. بخار آب جوش رقصان به هوا می‌رفت. لبخندی زد و هرچند می‌دانست که بویی در کار نیست، اما چشمانش را بست و بخاری را که بیرون می‌آمد بو کرد. لبخند بر لب از اتاق بیرون آمد و از میان همهمه آدم‌ها، آرام به اتاقش رفت.

در اتاق مثل همیشه تنها بود. پنجره اتاقم بسته و پرده‌ها کشیده. روی میزش علاوه بر چند کاغذ و کتاب که چیز جدیدی نبودند، یک جعبه چای کیسه‏ای انگلیسی هم بود. به علاوه آن‌ها یک شمع و قلمدان. صدای ویولنی هم که همیشه در اتاقش شنیده می‌شد پابرجا بود. تکیه داد به صندلی و چشمانش را بست. راستش حسش را نداشت تا درِ جعبه چای را باز کند و یکی از میان آن همه طعم و بو انتخاب کند.

صدایی آمد و در باز شد و از میان آن همه سر و صدا،او آمد! مثل همیشه آرام و بی صدا بود. لباسش همان لباس همیشگی، خنده‌اش همان خنده همیشگی و آرامشش نیز. سلامی کرد و بدون این که چیزی بپرسد در ظرف را گشود. بوی چای ناب به همراه بوی دارچین و لیمو فضا را پر کرد. اما هنوز بوی عطرش به مشام می‌رسید. بوی عطرش مثل همیشه، اما هیجان برانگیز بود. چای را که برداشت از دختر درخواست کرد که اجازه دهد تا که برایش آب جوش تازه ای بیاورد. پیشنهادش را رد کرد و چای را درون لیوانش انداخت…

احساس عجیبی داشتش. اتفاق عجیبی داشت رخ می‌داد. همهمه بیرون به صدای مبهمی تغییر یافته بود. صداها مبهم‌تر شده بود. حرکتشان کندتر شده بود. گویی زمان کندتر می‌گشت. ناگهان چهره‌اش دگرگون شد. ترسیده بود. هرچه پسرک می‌خواست دستش را به سویش دراز کند، گویی چیزی نمی‌گذاشت. پنجره به یک‏‏باره باز شد و نوری شدید وارد اطاق شد. همین طور که ایستاده بود به پسر نگاهی کرد و به سمت نور کشیده شد. نور با نزدیک شدن او به لبه پنجره کمتر و کمتر می‌شد.

تمام تن پسر را ترس فرا گرفته بود. گویی فلج شده بود. دخترک به لبه پنجره رسید، او نیز توانست تکانی بخورد. از یک حدی بیشتر نمی‌توانست به او نزدیک شود. چیزی که می‌دید را نمی‌توانست باور کند. او به لبه پنجره رفت و از آن به بیرون پرید. پسر فریاد زد و به سمتش دوید.

اما دیگر دیر شده بود. از لبه پنجره که بیرون را نگاه می‌کرد تماماً باران و طوفان بود. اما او به آرامی فرود می‌آمد. همه چیز در اطرافش به تندی حرکت می‌کردند، اما خودش آرام پایین می‌رفت. پسر همین طور فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت.

به نزدیکی زمین که رسید رنگ لباسش تغییر کرد. باورش نمی‌شد. اما همان نوری که او را به بیرون کشیده بود همه در نقطه ای از زمین در حال جمع شدن بود. همچون ابراهیم که از آتش برون رفت، مردی از آن نور بیرون آمد. درشت هیکل و قوی، مهربان و چهارشانه. آرام او را در آغوش گرفت و بر زمین گذاشت. لباس هردو سپید بود، سپید همچون برف.

به بالا نگاه کرد و خندید. ناگهان نور ناپدید شد و مردِ ابراهیم وارِ ما نیز ناپدید شد. همه چیز به حالت عادی برگشت و همه چیز آرام شد. فریادی زد و از خواب پرید.

من بودم و شب و ساعتی که بالای سرم تیک تاک می‌کرد.

این داستان در سال ۱۳۸۸ نوشته شده و در سال ۹۱ بازبینی شد.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

شوالیه تاریکی; از تاریکی علیه تاریکی

یکی از مزایای خواندن داستان ها و کتابهای علمی تخیلی، آزاد کردن ذهن برای رسیدن و ساختن اون چیزهایی هستش که در واقعیت برای رسیدن به آنها محدودیت داریم. این دستیابی ها از هر دسته ای، مادی و معنوی را شامل می شود.

یکی از قهرمانانی که از دوران کودکی بیشتر از بقیه دوست داشتم “بتمن” بود. بتمن که نمادی از خروش خوبی علیه بدی است، روایت های متعددی دارد که هر کدام با شخصیت هایی که برایش تعبیر می شود، فرای تفاوت های زمانی و تجهیزاتی، انسانی است که به کمک سایر نیازمندان می پردازد. چیزی که از قهرمان ها انتظار می رود.

اما سه گانه نولان و به خصوص دو قسمت آخر آن از زاویه ای دیگر به این موضوع نگاه می کند. از دید من نولان “انسانی ترین و واقعی ترین شوالیه تاریکی” را به تصویر کشیده است. قهرمانی که یک سوپر قهرمان فضایی یا قابلیت های مادرزادی در این زمینه نیست. او هم انسانی است مانند بقیه که کتک می خورد، درد می کشد، مسموم می شود و از همه مهتر، عذاب وجدان می گیرد، نا امید می شود و شکست را در خود می بیند.

شوالیه تاریکی، قهرمانی است که برای تبدیل شدن به یک قهرمان باید بر ترس خود غلبه کند. (قسمت اول در مواجه شدن با خفاش های درون غار). او از تاریکی برخواسته و بر علیه تاریکی می جنگد. (فسمت سوم و مباره با بین) او برای موفقیت و زنده ماندن بر ترس خود غلبه می کند. او برای زنده ماندن باید بر ترس خود با امیدی که دارد غلبه کند و این تنها با یک کار میسر می شود; ایمان به کاری که انجام می دهد. (فرار بدون طناب از چاه در قسمت سوم). او حتی از مرگ می ترسد ولی برای زنده ماندن با آن روبرو می شود. (صحبت های زندانی کور با بروس وین)

بتمن با همان بهتر که به او شوالیه تاریکی بگوییم، می تواند قهرمانی برای تمام ما باشد. قهرمانی که برای موفقیت باترس هایش روبرو می شود. قهرمانی که مانند سایرسوپر قهرمان ها، موجودی خارق العاده و دست نیافتنی نیست.

همه ما یک شوالیه تاریکی داریم. برای بارور کردند تنها باید بر ترس هایمان غلبه کنیم.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

برای آرمین! برای کسی که تا آخر عمرم به یادش هستم

طولانی ترین مسیر پراگ تا خونه رو تجربه کردم و سنگین ترین سکوت عمرم رو. روزهای چندان خوش حوصله ای رو نمی گذرندم. موبایلم زنگ زد و تصویر قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم روی صفحه افتاد و ترس من به واقعیت تبدیل شد. ترسی که ماه ها بود عین سایه دنبالم بود و انگار الان بالاخره دستش به من رسید و گلوم رو گرفت. صدام رو صاف کردم و جواب دادم. آرمین بود! دوست عزیز من…

همه چیز از یک کلاس زبان داشکاهی شروع شد. من و سامان و احمد تو یه ردیف و یه پسر بلند پرواز، انگلیسی بلدِ خوش لهجه یه طرف دیگه کلاس.  یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! کمی بحث و کل کل، و چند روز بعد دست در دست هم شروع کردیم به راه اندازی نشریه دانشجویی دانشگاه. اون روزها فکر نمی کردیم که صمیمی ترین دوستای هم بشیم و سال های سال با هم دوست باشیم. اما این اتفاق افتاد. حداقل برای من افتاد.

سالها با هم دوست بودن، کار کردن، رفت و آمد و پیش هم بودن های لذت بخش! سال های سال غرغر کردن های من و دلداری های خوب اون، سال های سال لحظه لحظه های دوست داشتنی.

امروز روز خداحافظی با آرمین بود. خداحافظی دردناکی برای من که انگار تکه ای از وجودم رفت. بی اغراق! بی دروغ و دغل! با صداقت و صمیمیت میگیم که تکه ای از وجودم رفت به آن سوی کره زمین. به سوی جایی که خوش بختی و پیروزی و روزهای بسیار بهتری در انتظارشه. هرچند که آرمین همینجا هم چند سر و گردن از خیلی از ما بالاتر بود. توی هر چیزی اگر خوب بود، توی دوستی و رفاقت صد برابر بهتر بود.

دوست عزیز من…با هم که از در پراگ بیرون اومدیم، همه رفتند. فکر کنم بغض به زور نگه داشته شده من رو دیدن و رفتند. من موندم و اون. من موندم و یه دنیا خاطره که کنارم داشت می اومد. سکوت بود بینمون اما من داشتم باهاش حرف می زدم. داشتم ۱۳ سال خاطره رو توی ۸۰۰ متر مرور می کردم. داشتم با بخش بزرگی از گذشته ام خداحافظی می کردم. داشتم زجر می کشیدم. داشتم تمام تلاشم رو می کردم که جلوی این اشک لعنتی رو بگیرم. داشتم بیهوده تلاش می کردم.

بغل کردیم همدیگر رو با سکوت! “آرمین تماس بگیر رسیدی!” انگار داره میره کرج! اون هم یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! … کلید انداختم و اومدم تو خونه. دیگه کسی نبود که بخوام بغضم رو بخورم. بغض خودش ترکید…

آرمین دوباره کوله پشتی‏اش رو بسته و یه دنیا خاطره های خودش رو توش جا داده. من دیگه ممکنه هیچوقت نبینمش. اما هیچوقت فراموشش نمی کنم. بهترین سازنده خاطرات من تو این ۱۳ سال میره اون سر دنیا، جایی که من دستم بهش نمیرسه، اما ذهنم و خاطره هاش با هم پیوند خوردن.

براش فقط یه کتاب یادگاری گذاشتم. همونی که داشتم می خوندم. خودم تا تهش نخوندم اما امیدوارم وقتی کتاب رو توی هواپیما احتمالا می خونه، وقتی رفت و شروع کرد به دویدن، بیاد برام بگه که موراکامی از چی نوشته بوده.

طولانی ترین ۸۰۰ متر زندگیم رو راه رفتم امروز

بهترین دوستم خدافظ

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

من یک ندید بدید هستم!

چند روزی هست که از پایان رویداد استارتاپ ویکند گذشته. مصطفی، نوید و من و باقی دوستانم در سایت آی کلاب سعی کردیم با توجه به رسالتی که به عنوان حامی رسانه ای این رویداد داشتیم تا اونجایی که امکان داره پوشش خوب و مناسبی رو از این رویداد داشته باشیم.

فارغ از امکانات صوتی و تصویری که حرفه ای نبود، با توجه به تمام مشکلات و سختی هایی که سر و کله زدن برای اولین بار با صوت و تصویر برامون داشت تمام تلاشمون رو کردیم تا بتونیم انرژی فوق العاده ای که در میان ۱۲۰ شرکت کننده جوون و جویای نامی که واقعا اون دو روز و نیم تمام تلاششون رو انجام دادند رو برای کسانی که شرکت نکرده بودند به تصویر بکشیم.

اما از گوشه و کنار شنیده میشه، به گوشم می رسه یا نوشته هایی دریافت می کنم که کمی من رو به تامل فرو برده. گفته میشه چرا شور قضیه رو در آوردیم و پوشش کامل دادیم؟ مگر تو دنیا خبر دیگه ای نبوده این چند روزه؟ یا اینکه ما حرفه ای نیستیم و ندید بدید هستیم تو این مملکت که اینطوری ذوق زده شدیم!

با حرفشون کمی تا قسمتی موافقم. ما ندید بدید هستیم! واقعا رویدادهایی که اون طرف دنیا می افته رو ما به خواب هم نمی بینیم که بتونیم شرکت کنیم، چه برسه که خودمون برگزار کنیم.

اما واقعا من به شخصه، خارج از فضای حرفه ای که به عنوان یه علاقه مند توش قرار گرفتم و هیچوقت ادعای حرفه ای بودن نکردم ترجیح میدم دنبال کار بچه های باشم که اون ۲ روز و نیم مثل تیم های حرفه ای شروع به ایده پردازی و کار و بارور کردن ایده اشون کرده بودن بپردازم تا به این فکر کنم که تو اون دو روز گوشه آیفون۵ چجوری میخواد باشه، یا مایکروسافت تبلتش رو صورتی میزنه یا آبی، یا سامسونگ سکه ۵ سنتی فرستاده برای اپل یا نه! اگر خبری هم باشه بعدا با بالا پایین کردن ۴ تا سایت می تونم پیگیریش کنم. اون دو روز و نیم من و ذهنم و همه توانم مال اون جوون هایی بود که شرکت کرده بودن و همه شون برنده اون رویداد بودند.

اینکه امکان برگزار شدن رویدادهای بزرگ (اگر باز متهم نشم به ندید بدید بودن) در شهر یا کشورمون فراهم شده، اتفاق مبارکی  هستش که به همت یه سری جوون و تلاش شبانه روزی و چند ماه متوالی صورت میگیره. این رویدادها هر چی که هست و عنوان و بزرگی و کوچیکیش در سطح جهان هرچقدر که باشه، برای ما مهم هست و تا اونجا که بتونیم اونها رو معرفی می کنیم.

من ندید بدید هستم! چون اون همه مربی علاقه مند و یکجا ندیده بودم که با جون و دل به جوونها راهنمایی بدن، ندیده بودم که اون همه شور و اشتیاق جوون های ما کسی که از خارج اومده (کریسجان) رو به وجد بیاره و اون هم پا به پای بقیه به بهتر برگزار شدن برنامه کمک کنه.اون دو روز کم دیدم که کسی با تمام خستگی هایی که از چهره اش می شد دید و فهمید، از خستگی شکایتی بکنه و کارش رو زمین بذاره.

تمام خستگی ما وقتی که اون جوونها با اون ایده های خوبشون می اومدن و گپ میزدن و می خندیدن محو میشد. باور کنید اصلا شعار نمیدم! چیزی که بود و حسی که بود رو باید می بودید و می دیدید و حس می کردید.

حتی اگر واقعا اون چند روز رویدادی در سطح جهان اتفاق افتاد که ما پوشش ندادیم و حرفی ازش نزدیم، به نظرم مهمتر از کاری که اون ۱۲۰ نفر شرکت کننده انجام می دادند نبود.

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.

یکسالگی تخفیفان و درس هایی که می توان از موفقیتش گرفت

تخفیفان یک ساله شد. لذت خرید کردن، اون هم با درصد خرید زیاد شاید همیشه و همه جا رخ نده. اما در تخفیفان همیشه شما می تونید از پیشنهادات خوبی که وجود داره استفاده کنید. فرصتی که همیشه وجود داره!

تخفیفان، سایت خرید گروهی که سال پیش کارش رو به عنوان اولین نمونه از سایت های خرید گروهی آغاز کرد، به سرعت به یکی از قطب های خرید گروهی در وب فارسی تبدیل شد. تخفیفان با طراحی خوب و خوش دستی که داره و با مدیریت و تیم خوبی که در اون مشغول به کار هستن، به سرعت پیشرفت کرد و حتی با راه افتادن تعداد زیادی از سایت های خرید گروهی دیگه، تونست موقعیت خودش رو حفظ کنه و پیشرفت کنه.

در فضای مجازی امروز که همه جا صحبت از راه انداختن استارتاپ ها و مدیریت تیم و درآمدزایی از طرق مختلف و ایجاد مزیت رقابتی در فضای تنگ و سخت رقابت هستش، سایت تخفیفان تونسته نمونه خوبی باشه از اینکه چطور یک استارتاپ رو شروع کنیم و در اون موفق باشیم.

چیزی که به خوبی می شد در برنامه امشب دید روح همکاری تیمی در اعضای سایت تخفیفان و حضور خوب و پررنگ شرکای تجاری بود که همه و همه دست به دست هم داده بودن تا علاوه بر اینکه شب خوبی را شاهد باشیم، در سطحی بالاتر و مهم تر پیشرفت و به ثمر نشستن یک استارتاپ نوپای یک ساله رو ببینیم.

امروز این افتخار رو داشتم که در این جشن حضور پیدا کنم و علاوه بر این حضور، برای سایت آی کلاب با همکاری رادیو میهن برنامه ویژه ای رو در حاشیه جشن امشب تهیه کردیم. مصاحبه با سرکار خانم دانشور، فرنتز همکار آلمانی دفتر مرکزی این سایت در آلمان، جناب آقای دکتر اشک فتحی و برخی همکاران سایت تخفیفان بخشی از این برنامه بود.

نکته ای که در زمان مصاحبه ها بهش اشاره می شد و در خود افرادی هم که مشغول فعالیت بودند می شد دید و حس کرد، علاقه به کاری بود که انجام می دادند. یکی از مواردی که امیر مهرانی در برنامه آیپالس ۱۲ بهش اشاره می کرد، علاقه به انجام کاری بود که شخص دوست داشت انجامش بده و حتما هم در اون کار استعداد خواهد داشت.

از نکات مهم دیگه ای که سرکار خانوم دانشور و آقای دکتر فتحی بهش به طور جدا جدا در مصاحبه هاشون تاکید می کردند، استفاده از نیروی انسانی توانمند، طرح تجاری با همون business plan خوب و درست، و داشتن بودجه مناسب برای پیش بردن هدف بود که همه و همه در سایه داشتن اعتماد به نفس و باور اولیه به کاری که می خوای انجام بدی باعث به ثمر نشستن یک استارتاپ یا تجارت خواهد شد.

یکی از نکات مهم تخفیفان در موفقیت، استفاده از مشاوران و افرادی هستش که در زمینه کاری خودشون حرفه ای هستند. این افراد تونستند یک مدل تجاریموفق رو برای سایتشون طراحی و پیاده سازی بکنند. این ظاهر زیبا و خوش دستی که وحود داره تنها بخش کوچکی از تمام اون چیزی هست که شاید بشه تصورش رو کرد.

وب فارسی این روزها شاهد رشد و شکوفایی بیش از پیش در زمینه های مختلف هستش و استعدادهای مختلفی رو میشه دید که در حال به ثمر نشستن هستن و میشه موفقیت هاشون رو دید.

 

پست‏های مشابه:

  • هیچ مطلب مشابهی وحود ندارد.